تبليغاتX
یاس پنج پر

قبرستان و تاریکی شب و ترس و اضطراب تا سر حد مرگ از حرفهای تقریبا همیشگی زایر عبدالله برای احمد بود . چندین بار توی خواب دیده بود که در میان قبرستان گیر افتاده و روح های سپید و جنازه های تجزیه شده و اسکلت مانند مردگان به او حمله کرده و او را کشان کشان با خودشان به زیر خاک برده اند . توی خواب آنقدر فریاد زده بود تا همه ی اهل منزل را زابراه و خودش خیس عرق از خواب بیدا رشده بود و تا ساعتها تنش یخ زده و میلرزید .

ایام عزاداری سید الشهدا ، برای خرید گوسفند قربانی که نذر کرده بود ، به میدان فروش گوسفند در نزدیکی روستای ام الطمیر میرود . در آنجا دو گوسفند میخرد و یکی را به جهت ادای نذرش به هیئت میدهد و دومی را که فوق العاده تمیز و دارای پشم های بلند و سفیدی بود ، نگه میدارد تا فرصت کند و آنرا به خانه ی خواهرش در روستا ببرد تا قاطی گله باشد برای سال بعد !

آن روز عصر دم غروب ، گوسفند را با طنابی به عقب وانتش میبندد و به سمت روستا حرکت میکند . راه طولانی و خسته کننده و بدون هیچ ترددی بود . سراسر جاده خاکی و انباشته از نیزار ، وهم انگیز و دهشتزا بود .

هر از گاهی شغال و یا روباهی با برق چشمانشان از روی جاده جستی زده و در تاریکی مطلق بیابان ناپدید میشدند . زایر عبدالله بسم اله بسم الله گویان و با سرعت طی طریق میکرد . بنظرش آمد راه طولانی تر شده ، تاریکی مطلق و گاه گاهی صدای گرگی با صدای ناله موتور ماشین ممزوج میشد . چشمان وحشت زده و پیشانی عرق کرده اش را در آینه داخل اتاق ماشین به وضوح میدید و دائم به خودش میگفت : لعنت به من ، چرا هوا روشنی نیامدم ؟!!

روشنایی های کم رنگی از دور سوسو زنان پیدا شد . زایر عبدالله نفس عمیقی کشید و خوشحال شد که به نزدیکی روستا رسیده و ظرف چند دقیقه ی آینده ترس و وحشت بی پایانش به پایان خواهد رسید !

به دو راهی رسید . تاریکی شب و اضطراب و بیم و وحشت و تفکرات شبهایی که خواب دیده بود باعث شد تا از دو راهی که هر دو به روستا میرسیدند ، راه دوم را انتخاب کند و چنان گاز ماشین را گرفته بود که گرد و غبار زیادی به هوا بلند شده بود !

ناگهان به مانع بلندی برخورد کرد، سرش به سقف ماشین خورد ! دومی و سومی و ..... ! او مثل اسپند های روی آتش ، در حالیکه فرمان ماشین را محکم گرفته بود ، به شدت تکان میخورد و بالا و پائین میپرید .

در همان حال با چشمان گرد شده اش از ترس ، متوجه شد که راه را اشتباهی آمده و به داخل قبرستان روستا  وارد شده است ! ماشین از روی قبر ها رد میشد و عین توپ فوتبال به هوا بلند و با ضربت به زمین می خورد و زایر عبدالله که زبانش مثل چوب خشک شده و ترس داشت دیوانه اش میکرد ، گاز ماشین را بیشتر فشار داد تا هر چه زودتر از داخل قبرستان بیرون بیاید !

روح سفید و پشمالویی را یک لحظه پشت شیشه ی عقب وانت دید ! دیگر حال خود را نمی دانست و قید جانش را زد و بهتر دید ماشین را چپ کند و بمیرد تا آنکه به دست آن روح سرگردان که اکنون در دو قدمیش بود ، گرفتار شود !

اهل روستا وقتی از دور وانتی را دیدند که توی تاریکی روی قبرها با ماشین و با سرعت در حال حرکت است همه در ابتدای روستا جمع شده و با دهان باز ، داشتند صحنه را نگاه میکردند !

زایر عبدالله با هزار بدبختی در حالی که هم ماشین را داغون کرده بود و هم قبرستان روستا را شخم زده بود ، وقتی به نزدیکی اهالی روستا رسید و دید که همه با تعجب دارند او را نگاه میکنند ، سعی کرد که ترس و وحشت خود را مخفی کند . عرق پیشانیش را خشک کرد و از ماشین پیاده شد .

خواست توضیح بدهد که ناگهان گوسفند سفید پشمالو از عقب ماشین ، که زایر عبدالله فکر کرد اجنه و روح است ، گفت : بعععععع !

زایر عبدالله با آن قد و قواره ی بلند ، حسابی بور شد !

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 توسط احمد |

قدرت ، دوست احمد و موسي و الياس ، از شاه غلام دامادشان كه حالا تاكسي دارد ، حرف هاي عجيب غريبي ميگويد ، مثل اين كه : شاه غلام يه زماني ماشين خاور داشت و از جنوب ، به تهران بار ميبرد ، چون مسير طولاني بود و شاه غلام توي راه خسته ميشد و خوابش ميبرد ، فكر بكري كرده بود .

او به جاده نگاه ميكرد و ميديد مثلا چند كيلومتر جاده مستقيم و بدون پيچ و خمه ، بعد يه آجر داشت كه هميشه پيش پاش بود ، فرمان ماشين رو با زنجير قفل ميكرد و آجر را روي پدال گاز ميگذاشت و سرعت ماشين را تنظيم ميكرد و خودش دراز به دراز روي صندلي ماشين در حال حركت ، ميخوابيد !

البته دوستاش حرفهايش را قبول نداشتن و به حرفهايش ميخنديدن و او ناراحت ميشد و ميگفت : وقتي وارد دانشگاه شديد حرف هاي مرا باور ميكنيد ! منظورش اين بود كه علم و تجربه با هم برادر و برابرند !

قدرت از طرز رانندگي و دست فرمان دامادشان خاطره ها داشت و عشقش پيچاندن ماشين با يك انگشت بود . هر چند كه آن موقع ها هنوز فرمان هيدروليك ساخته نشده بود ، اما او اصرار عجيبي داشت كه راننده بايد سر پيچ ماشين را با يك انگشت بپيچاند ! مثل آرتيست فيلم هاي سياه سفيد قديمي !

يك بار هم قدرت و الياس و موسي و احمد ، بر حسب اتفاق ، توي بازار عامري ، سوار تاكسي شاه غلام شدن و او كه ميخواست استادي خودش را در فن رانندگي به رخ رفقاي برادر زنش بكشد، دنده ي تاكسي را با پا عوض ميكرد ! 

آن روز گرم تابستون ، شاه غلام خسته از مسافر كشي ، به خونه قدرت اينا مي آيد . تاكسيش را دم در منزل و توي خيابون يازده حصير آباد ، پارك ميكند . بعد از خوردن نهار  دراز ميكشد و در خانه پدر زنش ميخوابد .

قدرت كه هميشه وسوسه رانندگي داشت ، آهسته سويچ تاكسي را از جيب شاه غلام در مي آورد . هنگام بيرون رفتن از خانه ، آذر خانم همسايشون با اون پيرهن زرد ليمويي كه هميشه بتن ميكرد قدرت را ميبيند كه ميخواهد سوار تاكسي شود . از او مي پرسد : قدرت ميخواي چيكار كني ؟ او ميگويد : بعدا ميفهمي !

قدرت آنقدر شيفته ي رانندگي و پيچاندن فرمان ماشين با يك انگشت در سر پيچ را داشت كه هميشه نگاه خيره اش را به عمليات انجام شده توسط راننده معطوف ميكرد ، بنابراين تئوري وار ميدانست كه بايد چكار كند ! سوار تاكسي ميشود ، سويچ را ميچرخاند و ماشين را روشن ميكند . دنده يك ميزند و پايش را روي گاز فشار ميدهد و با سرعت حركت ميكند .

هنوز دنده دو را جا نزده كه از اگزوز تاكسي ناله ي جانسوزي به همراه دود خاكستري بلند ميشود . ماشين سرعت گرفته و به تقاطع اولين خيابان ميرسد . قدرت با تمام قوا و با يك انگشت ، فرمان تاكسي را ميپيچاند .

تاكسي مستقيم  به دكان سر نبش كه باري هندوانه آورده ، وارد ميشود . مش كاظم هندوانه فروش ، شانس مي آورد كه داخل مغازه اش نبود وگرنه مغزش ، مثل هندوانه هايش متلاشي ميشد !

بوي هندوانه ي تازه در فضاي خيابان ميپيچد ! 

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:33 توسط احمد |

همیشه فضای کتابخونه و آدمای اونجا برام قابل احترام و خاطر انگیز بوده و هست . هر وقت وارد کتابخونه میشم ، خیل آدمایی رو میبینم که مشغول مطالعه هستن . بعدحس خوبی پیدا میکنم . تصویری از دریا و اقیانوسهای بی انتها تو ذهنم نقش میبنده . همه ی فلاسفه و دانشمندان و بزرگان دین و دانش رو میبینم که ردیف به ردیف و دست به سینه دور تا دور فضای ساکت کتابخونه ، دست به سینه ایستاده و بما خیره شده اند . خیلی کیف میکنم .

چند روز پیش رفته بودم کتابی رو تحویل بدم و برگردم که موعدش تموم شده بود . چون عجله داشتم دم در ایستاده بودم تا کتابدار کتاب رو از من تحویل بگیره . در سالن نیمه باز بود و طبق معمول سکوتی با صلابت ، بر فضای سالن حکمفرما میکرد . خانم کتابدار روبروی من ایستاده بود و داشت مراحل تحویل کتاب رو انجام میداد . ناگهان سوزش عجیبی در بینی احساس کردم و تا خواستم بجنبم ، عطسه مهلتم نداد و من بخاطر اینکه رو در روی آن خانم ایستاده بودم ، نا خودآگاه صورتم رو با سرعت بطرف راست چرخاندم تا ادب را رعایت کرده باشم . حادثه چنان ناگهانی اتفاق افتاد که در هنگام برگرداندن صورتم ، پیشانیم با چنان شدتی به در ورودی سالن برخورد کرد که برق از چشمانم پرید .

 صدها چشم به طرفم برگشت !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:44 توسط احمد |

ناصر و احمد دوستان صمیمی و قدیمی هم ، چند وقت پیش رفته بود عروسی بهرام رفیق پایه شون . بعد از صرف شام ، بق و بوق کنان ، عروس و داماد رو تا خونه ی بخت بدرقه کردن . قبل از ورود دو شاخه شمشاد به منزل نو ، گوسفند زبون بسته ایی رو برای خوش شگون بودن قدم عروس خانوم دم در منزل داماد ذبح و عروس و داماد رو از روی خون اون حیوان عبور دادن .

توی حیاط غوغایی بپا شده بود و بهرام سر از پا نمی شناخت و بازار ماچ و بوسه با شاه داماد گرم بود . احمد و ناصر دم در حیاط ایستاده بودن تا فرصتی پیدا کنن و ضمن تحویل تبریکات خاص به داماد و تشکر و امنتنان از پذیرایی بی منتها ، از او خداحافظی کنن ، اما شلوغ پلوغی جماعت حمله کننده ! این اجازه را به اونا نمیداد .

لاشه ی گوسفند قربونی شده در ته حیاط ، توسط قلابی آویزان و قصاب ، چابک و فرز در حال کندن پوست اون زبون بسته بود . بنظر میرسید تا ساعتی دیگر پوست داماد هم کنده میشود ! پدر داماد شلنگ آب رو گرفته بود و داشت خونهای دم در حیاط رو می شست . سر گوسفند کنار لوله آب نزدیک در حیاط ، خون آلود و با چشمانی باز به حال خود رها شده بود .

ناگهان چشم ناصر به سر گوسفند افتاد . سقلمه ایی به پهلوی احمد زد و با اشاره کله پاچه رو به او نشون داد . احمد پرسید : منظورت چیه ؟ گفت : میخوام این کله رو ببرم خونه و بدم به مادرم امشب اونو بار بزاره و فردا صبح یه ناشتایی دبش و چرب و چلی و مفتی بزنم تو رگ !! احمد گفت : چرا تو ببری ؟ گفت : هان ؟ پس کی ببره ؟! احمد به شوخی گفت : من میبرم ! ناصر گفت : این فکر من بود ، بچه یوری ! چرا تو ببری ، مگه من چلاقم ؟ احمد گفت : ناصر ، میدونی چیه ؟ هر کی زودتر ببره ، مال اونه !

احمد اصلا فکر نمیکرد که ناصر این حرفش رو جدی بگیره ، اما او با یه خیز بلند رفت و گوش گوسفند رو گرفت و سریع از در خونه زد بیرون و اونو گذاشت تو ماشینش و سریع و پیروزمندانه هم برگشت . با حالت شوق و ذوق کودکانه ایی گفت : فکر بکر از من ، خوردن کله پاچه هم از من . بعد برات تعریف میکنم که چقدر خوشمزه بود ، بقول بابام : وصف العیش ، نصف العیش !!

دور و بر داماد کمی خلوت شده بود . دوستان هم پایه فرصت رو غنیمت شمرده و سریع بطرف بهرام رفته و ضمن تشکر و امنتنان از شام خوشمزه و مراسم باصفا و آرزوی خوشبخی برای زوجین ، خداحافظی کرده و در آخرین لحظه ، ناصر که از احمد قول گرفته بود در مورد کله پاچه سکوت اختیارکنه ، به بهرام گفت : بهرام جان من از عروسیت یه چیزی بردم ، حلالم کن ! داماد که سر از پا نمی شناخت و در عوالم دیگری سیر میکرد و آنقدر عجله داشت که روی پای خودش بند نبود با لبخند گفت : حلالت !

یکهفته گذشته بود که ناصر ، سر کار ، بهرام رو زیارت میکنه . هر دو رفیق همدیگه رو بغل کرده و چن بار روی هم رو میبوسند . ناصر مجدا به او تبریک گفته و از اوضاع و احوال زندگی متاهلی میپرسد . بهرام اظهار رضایت میکند و خوشحالی خودش رو بروز میدهد . ناصر به او میگوید : بابا یه دست هم تو سر ما بکش ، شاید بختمون باز بشه و نشیم (( پیر پسر )) !!

ضمن گفتگو بودن که ناصر خاطره بردن کله گوسفند و مسائلی که بین خودش و احمد اتفاق افتاده بود رو داشت با آب و تاب برای بهرام تعریف میکرد که ناگهان بهرام با عصبانیت از او میپرسه : چی ؟؟؟ کله ی گوسفند رو تو برده بودی ؟؟؟!! ناصر میگه : خوب آره ، مگه چی شده ؟ منکه به تو گفتم و حلالیت گرفتم . یادت رفته ؟

بهرام گفت : مرد حسابی ، این چه کاری بود که تو کردی ؟ ما تو فامیل از قدیم الایام ، سر گوسفندی که جلوی عروس و داماد قربونی شده باشه رو خوش شگون میدونیم و برای پختن و خوراندن بخشی از اون به عروس و داماد مراسم خاصی داریم ! تو با این کارت پدر منو دراوردی ! نمیدونی اون شب چه بلایی سر من اومد . همه ی فامیل بسیج شده بودن و دنبال کله پاچه میگشتن . اصلا تو میتونی اینو تصور کنی که اون همه آدم ، تو نیمه های شب ، دنبال یه کله ی گوسفند عین دیونه ها این ور و اون ور بگردن ، یعنی چی ؟ انگار غیب شده بود . سوراخی نبود که نگشتیم . دلمون هزار راه رفت .

بهرام آه سردی کشید و گفت : اون شب مادرم چنان قشقرقی برا همین کله پاچه بپا کرد که نگو و نپرس . او شدیدا پایبند این رسم و رسوماته و تا صبح نگذاشت کسی پلک بزنه . همه مثل ماتم زده ها بیدار و عین جن زده ها رنگ پریده و چمباتمه زده بودن . مادرم گم شدن کله ی گوسفند رو نشونه ی بد قدمی عروس میدونست و من داشتم بابت این عقیده ، از اول زندگی مشترکمان ، تاوان سنگینی رو میدادم . 

بهرام نگاهش رو به چشای ناصر انداخت و گفت : الهی مار بزندت ! شب زفافم رو کردی زهر مار !!!!


عکس تزئینی است ( داماد شدن !!!! )

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:29 توسط احمد |

 

 

خاله خديجه تو پوست خودش نميگنجيد كه بهروز رو تو لباس دامادي ميديد . چشاش چنان برقي ميزدن كه صد رحمت به نور مهتاب شب چهارده ! پيراهن سبز گل منگلي پر از پولك و روسري سبزتر كه كمي از گيس هاي نقره ايي بافته شده اش از زير اون بيرون زده بود ، چهره ماه و دوست داشتني او رو دو چندان جذاب كرده بود . مدام انگشتان حنا زده اش رو جلوي دهانش ميگرفت و ( كِل ) ميزد و گاهي هم براي پيامبر صلوات ميفرستاد .

خونه ي قديمي و دور ساز خاله خديجه ، اون شب شده بود محشر كبرا ! كُنار بزرگ و قديمي وسط حياط كه مش حسين شصت سال پيش با دست خودش اونو كاشته بود و سالها پيش به ديار باقي شتافته بود با چراغاني حياط و سعف هاي دم در حياط و آهنگ دايره زنگي و ترانه هاي محلي ،  رنگ و جلوه ي خاصي به شب عروسي بهروز داده بود . خاله خديجه در مهرباني و فداكاري تو فاميل و در و همسايه زبان زد خاص و عام بود ، او با شيره جانش بهروز رو بزرگ و صاحب كمالات كرده بود .

همه چيز به خوبي برگزار و به خير و خوشي داشت به سر سرانجام ميرسيد . شام خوشمزه ايي كه در ديگ هاي بزرگ كنار حياط درست شده بود به مهمانان داده شد و عده ايي از دوستان داماد هم مجلس رو گرم كردن و حال و هواي اونو تازه تر كردن و مادر داماد هم كه روي پاي خودش بند نبود كنار اونا ، بالا و پائين ميپريد و هلهله ميكرد و براشون آرزوي دامادي ميكرد .

بعد از جشن و پايكوبي صرف شام ، همه براي آوردن عروس سوار ماشين ها شدن و بوق بوق زنان بطرف خونه ي عروس كورس بستن !

وقتي عروس و داماد از روي گوسفند قرباني شده عبور كردن و از حياط گذشتن و وارد پذايرايي شدن ، دو صندلي در كنار هم ، انتظار دو شاخه گل را ميكشيد . نيم ساعتي زن و مرد و بزرگ و كوچيك دور عروس و داماد رقصيدن . خاله خديجه خيس عرق شده بود و خوشحاليش وصف ناشدني بود .

قبل از اينكه عروس و داماد به حجله بخت برن ، نوبت بازگشايي هدايا و تحفه ها و (شبوش) هاي مدعوين بود . الحمدالله هدايا و پولهايي قابل توجهي به عروس و داماد داده ميشد و با اعلام هر مورد از آنها صداي ( كِل زدن ) زنها تا چن محله اون ورتر ميرفت . غوغايي بپا شده بود .

خاله خديجه هنوز داشت ميخواند : (( هر چي داروم ، سي تو داروم ، دگه نمبرم گمون ، همنه خرج تو كوردم سر قباله ي حموم )) .

 هفت هشت پيرمرد از نزديكان داماد يكباره اعلام كردن كه ما براي فداكاريهاي سالهاي طولاني ( مار دوماد ) هديه ايي خاص تهيه كرده ايم كه بدينوسيله از زحمات اين مادر فداكار كه در فراق همسر مهربانش ، سالها مبارزه كرد ، به او تقديم كنيم .

همه ساكت شدن و نگاه تحسين آميزشان به روي چند پيرمرد متمركز شد كه ، چه فكر بكري ! احسنت ، شير مادرتان حلالتان ، پيرمرد هم پيرمردهاي قديم !!

مشهدي ماشالله به نمايندگي از همه ، هديه ويژه و مخصوص خاله خديجه رو كه در جعبه ايي كادو پيچي شده بود به ميان جمعيت اورد .

مادر داماد خودش همينجوري هم سرخ بود و از خجالت سرخ تر شد و دائم ميگفت : بابا تو رو خدا چرا شرمنده ام ميكنيد ؟! وظيفه ي مادريم بوده ، لطف خدا بوده ، لطف و محبت شما بوده و و و و ......

بهر تقدير ، اصرار شد كه هديه در حضور همه باز شود .

 جعبه خيلي سنگين بود ! ابتدا شاخه گل روي كادو كنده شد بعد نوار و سپس كاغذ كادوي اون باز شد و از درون جعبه هديه ايي سنگين كه لابلاي چندين برگ روزنامه پيچيده شده بود بيرون آمد !

 خاله خديجه دائم ميگفت : اين چيه اينقدر سنگينه ؟؟!!!

در حين باز كردن برگهاي روزنامه ، ناگهان دسته هاون برنجي بزرگي ، شترقي افتاد روي فرش اتاق !!!!!!

 

پ . ن :

معنی لغوی کلمات محلی بکار رفته به لهجه شوشتر ، دزفولی

کل ( با کسره ک ) - صدای زنگ دار زنان در هنگام عروسی

سعف - شاخه های سبز درخت نخل جهت تزئین سر در منزل داماد

شبوش - هدیه به عروس و داماد در شب عروسی ( معمولا اسکناس )

آواز خاله خدیجه - ( خطاب به داماد ) : هر چه که دارم خرج تو میکنم از سر قباله حمام دامادیت و شکی هم ندارم

مار دوما - مادر داماد

 

(( عکس تزئینی است ))

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:8 توسط احمد |

 

                               

رضا تازه ازدواج كرده ، كلي قرض و قوله و وام و بدهي الي ماشالله ! با وجوديكه پدرش خيلي كمكش كرده ، اما هنوز مشكل كه چه عرض كنم ، مشاكل ها داره ! ديروز هم اومده بود پيش احمد و چن تومني از او قرض كرد كه بره مهمترين قطعه ي پازل زندگي يه جنوبي ، يعني يه كولر گازي بخره تا بتونه دس زنش رو بگيره و بره تو خونه اجاره ايش كه با هزار تو بميري و من بميرم ، تو آخر دنيا اجاره كرده و هنوز نرفته اضطراب تنها موندن همسر جوونش تو خونه رو داره !

از شادابي و سر حالي تازه دامادا ، فقط كت و شلوار و كفش نووش رو داره كه انگار اونم به تنش زار ميزنه ! خيلي درهم و برهم شده و نمي تونه خودش رو متمركز بكنه و مثل ماهي سم خورده ، گيج ميزنه و تا يه لحظه تنها ميمونه ، چشاش بهت ميزنن و ميره مسافرت دور دنيا در هشتاد روز !

احمد ازش پرسيده بود : اگه پول بيشتري ميخواي برات تهيه كنم ؟ رضا گفته بود : نه ، ازت ممنونم .  بنظرم با حقوق اين ماه و مساعده ايي كه گرفته ام و دويست هزار تومني كه تو بمن قرض دادي ، بتونم يه كولر گازي نو بخرم . انشالله فردا شيريني كولر رو برات ميارم .

هوا دم كرده و غبار آلود شده و آدما انگار تو مه زردي ! در حال ناپديد شدن هستن ! رضا سر كار نيومده و دير كرده ، دل احمد آشوب شده و چشماش بي خودي دو دو ميزنن و انتظار ديدن رضا را داره . گاهي كلافه و گاهي با خودش حرف ميزنه و به دلش وعده هاي الكي ميده تا آروم بشه !

ساعت نه صبح شده كه رضا مثل سايه ي مبهمي تو غبار ، از دور پيداش ميشه . دو ساعت ديرتر سر كار اومده . پكر و پكيده و وارفته ! ناي راه رفتن نداره و به سختي پاهاي لاغرش رو دنبال خودش ميكشه .

احمد هرُي دلش ميريزه و جلدي پا ميشه و به تاخت بطرفش ميره . شونه هاي رضا رو ميگيره و تكون ميده و ميگه : چي شده رضا ؟ چرا اينطوري شدي پسر ؟

رضا كه اشك تو چشاش حلقه زده ، با بغُض ميگه : احمد ، بدبخت شدم .

احمد بش ميگه: بابا چي شده ؟ دارم دق ميكنم ! آخه چي شده ؟

رضا سرش رو پائين گرفته و ميگه : ديروز رفتم بازار كاوه كه كولر بخرم ، از همه ي مغازه ها قيمت گرفتم تا رسيدم به يه وانتي كه توش چن تا كولر بود و قيمتاشون يه كمي از مغازه ها ارزون تر بودن ! فروشنده كه ديد دنبال كولرم با چرب زبوني خامم كرد و منم ازش يه كولر آكبند خريدم ! هي گفت بزار برات امتحانش كنم ، اما اگه از آكبندي در اومد ديگه از گارانتي خارج ميشه ! بايد نمايندگيش بياد تو خونتون و ضمانت نامش رو مهر كنه و چه و چه ! منم قبول كردم كه آكبند ببرمش خونه و بعد نمايندگيش بياد و اونو روشن كنه .

رضا چن بار آب دهنش رو قورت داد و به زحمت سعي ميكرد كه اشكش سرازير نشه !

بعد ادامه داد : از سر راه يه جعبه شيريني خريدم و كولر رو با ذوق و شوق تموم ، بردم خونه و به نمايندگيش زنگ زدم . چن ساعت بعد هم نمايندگيش اومد كه اونو روشن كنه ، اما وقتي كارتن كولر گازي رو باز كرديم ، ديديم با مهارت تموم فقط بيست و چهار تا بلوك سيماني رو تو كارتن كولر جا سازي و آكبند كرده بودن !

 من بدبخت هر بلوك سيماني صد يا دويست تومني رو دونه ايي سي و دو هزار تومن خريدم !!! 

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

                                             فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:4 توسط احمد |

                               

سيفو مثل اوران بوتان شده بود . شمپانزده ايي تمام عيار ! دستهاي كشيده تا زير زانو و پاهاي پرانتزيش او را به انساني ميمون نما تبديل كرده بود تا همه ي بچه هاي محّله ي تانكي دو ، او را به باد تمسخر بگيرن . گناه داشت ، اسمش رو گذاشته بودن  ، « سيفو چتر باز » !

 بيچاره سيفو ، داستان دست و پاي دراز و بد قواره اش را براي احمد تعريف كرده بود كه سالها پيش ، تو یه مراسمي پرواز حیرت انگیز چتر بازان را ميبينه که چطوری از تو هواپیما میپرن بیرون و تو هوا مثل پر کلاهی میان پائین ، هوس ميكنه مثل اونا از یه ارتفاع بلندی به زمين بپره تا لذت پرواز را تو جونش جاري كنه !

تو محله ی سیفو تانكی آب چند هزار ليتری به ارتفاع سی چهل متر از سطح زمين قرار داشت كه آب رودخونه به اونجا پمپاژ و تصفيه و از طريق لوله كشی به منازل سرازير مي شد .

تابستون اون سال ، وقتی تو هوای شرجی و زير تلق و تلوق پنكه ی سقفی و وزوز بی امان مگس هاي سمج ، ننه باباش ، بیحال از گرما ،  مست خواب شده بودن ، سيفو كه وسوسه پرواز ديوونه اش كرده بود ، لخت و پاپتی ، عبای مشكی ننه اش را از رو بند رخت حياط بر ميداره و آهسته از خونه ميزنه بيرون و از لای جالی های دور تانکی ، خودشو رد میکنه و ميره تو محوطه ی محصور شده ی منبع آب و با هزار زحمت هيكل سياه سوخته و تپلش رو از پله های زنگ زده تانكي ميكشه بالا !

هوای دم كرده و گرما ، اضطراب و ترس از ارتفاع ، دست به دست هم میدن تا سيفو شر و شر عرق بریزه و کف پای لیزش از رو پله های تانكی ليز بخوره و ترسش دو برابر بشه و خطر سقوط رو هر ثانيه قورت بده . دهنش تلخ تلخ میشه و زبونش مثل چوب  ، خشک ! میلرزه و هی زير پاش رو نگاه میکنه . يكي دو بار هم نزديك بوده چادر مادرش ، همون بالا از دستش بيقته پائين ، اما با چنگ و دندون سفت نگهش میداره .

دلش ميخواست تا جايی كه ميشه بالا بره و خودشو برسونه به بالاترین نقطه تانكي  و روی گرد و خاکای گرم و نرم تانکی بایسته و چشم تو چشم شعله های مشعلهای بلند پالایشگاه بندازه و با یه نفس عمیق بوی گیس رو ببره تو همه ی ذرات تنش و از اونجا همه ی دوستاش رو صدا کنه ، امّا میترسه و تو يكی از ايستگاه هاي پله ی تانکی می ایسته و بنظرش میاد که ده دوازده متری بالا اومده .

با احتياط تمام عباي ننه اش رو همون بالا كه ايستاده بوده آهسته باز میکنه و با سعي فراوان چهار گوشه ي اونو پيدا میكنه ! وقتي مطمعن میشه که کارشو درست انجام داده ،  هر چهار گوشه ي چادر را محكم لاي انگشتان دو دستش جا میده و با همه ی قدرتش اونا رو سفت میچسبه . نفس عميقي میکشه و خودش را در هوا ولو میکنه .

سیفو تا میاد لذت پرواز را باور كنه ، چشاش سياهی میرن و مثل یه تخته سنگ ، گروپی ، به زمين خاكی زير تانكي میفته !!

دريغا نو جواني ، يعني آن عهد              

                                           كه تركش ها پُر از پيكان و تير است

گناهت را به احساست ببخشند            

                                        كه پُر شور است و مغرور و دلير است 

پ . ن :

سیفو = سیف الله

جالی = حصار فلزی

عبا = چادر مخصوص زنان جنوب 

گيس = بوي گاز در لهجه ي آباداني

تانکی دو = محله ایی به همین نام در آبادان

پ . ن ۲

داداش خوبم ، حق با شما است ، كمي روي موضوع كار كردم ، فكر كنم بهتر شده

ولي باز هم منتظر نظرات سودمندت هستم بي صبرانه 

               

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:8 توسط احمد |

سيد رحيم به صورت احمد خيره شده بود و با لبخندي معني دار به او ميگويد : احمد ميدوني كه روت خيلي زياد شده ؟!

موهاي احمد چند وقتي است ريخته و كمي تا قسمتي از كله ي احمد به صورتش اضافه شده و اصطلاحاً پُر رو شده و روش زیاد شده !

احمد ميگويد : خوب درسته ، حالا ما با هم همسر شديم ديگه ! بعد هر دو ميزنن زير خنده و سيد رحيم ميگويد برات جريان كلاه گيس خودم رو تعريف كردم ؟ احمد ميگه : نه ، برام بگو .

سيد رحيم اينجوري ادامه ميدهد :

چند وقت پيش ننه م گفت : ننه رحيم ، نميري سرت رو از اين وضعيت در بياري و مو بكاري ؟ وقتي ننه م اينو گفت انگار دنيا رو ، رو سرم خراب كردن ! پيش خودم گفتم : وقتي مادرم اينجوري ميگه ، پس زنم اين چن ساله كه متاهل و طاس شدم چي كشيده و هیچی نگفته ؟! حتما خیلی غصه خورده !

برا همين بود كه تصميم گرفتم مو بكارم و راهي تهران شدم و یه کلینیک کاشت مو پيدا كردم و رفتم اونجا تا كار رو تموم كنم . منشي خوش انصاف اونجا ، وقتي متوجه شد كه از شهرستان اومدم و همشهريش هستم آهسته بمن گفت : سيد اينكار رو نكن ! گفتم : آخه كله ام شده عين نورافكن و باعث خجالت زن و فرزندم شدم ! خوب چاره ندارم ، بايد يه كاري بكنم ديگه !

همشهريم گفت : سيد ، من خوبيت رو ميخوام اخوي ، خيلي ها بعد از اينكه اينكار رو ميكنن ، هزار جور ناراحتي پوستي براشون درست ميشه و دم و دقيقه ميان اينجا و اظهار نا رضايتي ميكنن ! من گفتم : پس چيكار كنم كه سرم از اين وضعيت فلاکت بار در بياد ؟ گفت : برو تو اون سالن ، يه ويترين هست كه انواع و اقسام كلاه گيس توش گذاشتيم ! همه رو امتحان كن ببين كدوم به صورتت مياد ، همون رو انتخاب كن و هر وقت خواستي بري جشني و يا مهماني اونو به سرت بزن !

سيد رحيم ادامه داد : ديديم حرف حق جواب نداره و اون بنده ي خدا تو اين قضيه ذينفع نيست و حرفش به دلم نشست ، بنابراين رفتم و كلاه گيس ها رو امتحان كردم و يكي رو كه از همه بهتر به تيپ و قيافه ام ميومد انتخاب و خريدم و رفتم ترمينال و بليط گرفتم كه فردا برگردم به شهرمون !

فردای اون روز ، صبح زود بيدار شدم و رفتم تو حمام و باقيمانده موهاي دور سرم رو با تيغ تراشيدم و دوش گرفته و تيپ كرده و كلي ادوكلن بخودم زدم و كلاه گيس رو بسر كردم و تو آينه خودم رو ورنداز كردم و كلي ژست گرفتم كه عجب ماه شدي سيد ! بعد رفتم ترمينال و سوار اتوبوس شدم .

احمد مشتاقانه داشت كلمه كلمه ي سيد رحيم رو گوش ميداد و علاقمند شده بود كه بفهمد بعد چي ميشود و گفت : سيد ، این جریان رو برام نگفته بودي ، خوب بعد چي شد ؟

سيد رحيم گفت : از بخت بد من ، تو اتوبوس ، يه آدم وراج چونه درازي جفت من نشست و همسفر من شد . از همون لحظه ي اول كه نشست پيش من ازم پرسيد : آقا عجب موهاي قشنگي داري ؟

من بدشانس نكردم از اول بگم ، كلاه گيسه و قال قضيه را بكنم . يارو خيره شده بود به موهام و منم بعد از عمري فرصتي پيدا كرده بودم كه یه کم لاف بزنم  و شروع كردم كه : هر روز با سدر ميشورم و شامپوي خارجي استفاده ميكنم ، به موهام خيلي ميرسم و سشوار نميكشم كه بيخ موهام بسوزه و هر ماه شيره ي جوانه گندم به موهام ميزنم و هزار جور ليچار به ناف طرف بستم و او هم ول كن نبود و حسابي رفته بود تو نخ موهاي پر پشت و اتو كشيده ام !

تقريباً يكي دو ساعتي گذشته بود كه پوست سرم زیر کلاه گیس عرق كردو شروع كرد به خارش ! اول محل نزاشتم و سعي كردم بيخيالش بشم ، اما بي صاحب مگه ول كن بود ! كمي با سر شونه هام پس كله ام را خاراندم اما فايده نداشت و سوزش شديدي دامنگيرم شده بود كه نه راه پيش داشتم نه راه پس ! تو دلم گفتم : خدايا چيكار كنم ؟ بلابه نسبت شما ، چه گهي خوردم هان ؟ حالا چيكار كنم ؟ اين يارو روده درازه هم ميخ شده بود . عجب پيله ايي بود و گهگاهي به موهام نگاهي ميكرد و آهي ميكشيد كه انگار دنيا براش به آخر رسيده بود . لامصب موهاش كمي تُنُك بود همين و اينهمه غصه ميخورد . نميدونست من طاس طاسم !

احمد زده بود زيرخنده و با ولع خاصي از سيدپرسيد : جان من ، بگو آخـــرش چــــــــي شد ؟ سيد رحيم گفت : بزار برات بگم كه چه فاجعه ايي شد و ادامه داد : آقا من مُردم تا اتوبوس رسيد به قم و دم يه قهوخونه ايي برا شام و نماز و سوهان ايستاد و منكه داشتم از خارش و سوزش سرم فرياد : وا كله ها و وا مصيبتا و وا سوزشا ، از ته دل ميكشيدم با سرعت نور و مثل شصت تير ، دو پا داشتم هزار پا قرض كردم و گلوله وار بطرف مسترابهاي رستوران بين راهي دويدم و رفتم تو یکی از دو توالت و در رو از داخل بستم و كلاه گيس رو در اوردم و كله مو با هزار بدبختی گرفتم زير لوله آب توالت ! و حالا نخارون پس كي بخارون ! آب سرد سوزش سرم رو خوب کرد اما بدبختي پشت بدبختي به سراغم می اومد ! مسافرا پشت در ايستاده بودن و دم و دقيقه ميگفتن : آقا قيچيش كن، مگه خوابيدي ؟ زود باش تركيديم ! 

 چه عذابيه كه سي چهل نفر آدم پشت در توالتهاي اوپن رستوران بين راه ، معطل ایستاده باشن و تو هم شكمت باد داشته باشه ! ديگه واويلا !

خلاصه ، آقا ما مونديم تا همه رفتن ، بعد يواش اومدم بيرون و سرم رو با آستین پیراهنم خشك كردم و دو باره كلاه گيس رو به سرم زدم و شنيدم كه تو بلندگو ميگفتن : مسافراي محترم سوار شين جا نمونين ! منم با عجله رفتم و سوار شدم . تا رو صندلیم نشستم ، اين رفيق بغل دستيم گفت : آقا په شما كجا رفتين ؟ ما از موهات تعريف كرديم و گفتيم با هم شام بخوريم و يه عكس یادگاری بات بگيريم ! هر چی گشتم و چشم چشم کردم پیدات نکردیم ، خوش تیپ ، خيلي كلاس ميزاري و ناز ميكني ! ايول . گفتم: بابا كدوم كلاس ؟ كدوم ناز؟ من يه كمي ناراحتي معده دارم رفتم اون پائين يه بسكويت گرفتم و خوردم !

اتوبوس که حرکت کرد يكي دو ساعت خوب بودم تا دو باره يواش يواش پوست سرم زیر کلاه گیس عرق كرد و سوزش به سراغم اومد و روز از نو روزي از نو ! گفتم : خدايا به سيد رحيم رحم كن ، اين چه مصيبتي بود كه من دچار شدم ؟! از اين ور، اين هالو ول نمیکنه و از اون ور سوزش و خارش بي امان کله صاحب مرده و قوز بالا قوز هم گرسنگي و پيچش شكم وا مونده !

ده دقیقه از حرکت اتوبوس گذشته بود که راننده چراغهاي سالن اتوبوس رو خاموش كرد و فقط نور قرمز كمرنگي روشن بود . مسافرا يكي يكي داشتن ميخوابيدن و من دلخوش به اين بودم كه اين رفيق ما هم بخوابه تا من از اين وضعيت نجات پيدا كنم و كلاه گيس رو از سرم در بيارم و نفسي بكشم ، اما يارو مثل جغد زُل زده بود بمن و لابدفكر ميكرد كه من با داشتن اين موها ، جنيفر لوپز ببخشيد آلن دولن هستم و یکی از خوشبخت ترين مردم روزگار !

نميدونم با خارش و سوزش سرم چقدر مبارزه كردم و چقدر حرص خوردم و انتظار كشيدم ؟ خدائیش پيرم در اومده بود و داشتم دق ميكردم كه خوابم برد !

ناگهان با فرياد جگر خراش و مهيبي از خواب بيدار شدم !

راننده با دستپاچگي ، اتوبوس رو به كنار جاده زد و ترمز دستي رو كشيد و چراغهاي داخل سالن اتوبوس رو روشن كرد . بنظرم اومد كه اين رفيق بغل دستي منو مار زده كه اون نعره ي وحشتناك رو از خودش متصاعد کرده بود، اما با كمال تعجب ديدم كه همه ي مسافرا بمن خيره شدن و خيلي هاشون كركر خندشون بلند شده  !  رفيق همسفر من ، وحشت زده و با عصبانيت تمام به طرف من داشت فرياد ميزد كه: مرد حسابي زهره ترك شدم ! این کار شما چه معنی داره ؟! فكر كردم اجنه سرت رو بُريدن و روي پاي من انداختن ! نزدیک بود سکته بزنم !!

نگو من که چرت میزنم و خوابم میبره ، سرم بطرف يارو كج ميشه و كلاه گيس از سرم در میاد و مُيفته رو پاهاش .

بیچاره اونم تو خواب و بیداری ، یه باره یه عالمه مو ، تراپی میفته رو پاهاش و وحشت میکنه و ناله ی جگر خراشش به آسمون بلند میشه !! 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:11 توسط احمد |

 

 

 

اتت روائح رنـدالحمي و زاد عــــزامي     

                                                                   فــــــداي خاك در دوست باد جان گرامي

پیام دوست شنيدن سعادت است و سلامت       

                                                                   مـــــــن المبلغ عني الي سعاد سلامي

                                        ( پل سفید اهواز بر روی کارون )

                                             << شهر خاطره >>

شهر خاطره

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 21:28 توسط احمد |

يه مرد ميخوام كه چراغ اوّل رو روشن كنه .

ازدحام عجيب غريبي شده بود و دايره بزرگي از آدمهاي جور واجور دور مرد معركه گيري كه گوني در بسته ايي را در وسط معركه گذاشته بود ، را گرفته بودن . هر از گاهي موجود درون گوني با برخورد چوب دستي درويش به گوني تكان شديدي ميخورد. جمعيت وحشت زده شده و چند متر به عقب ميرفتن و با صداي معركه گير كه ميگفت : « نترسيد ، اين جانور به كسي كاري نداره ! » ، جمعيت مجداً چند متر به جلو مي آمدن .

احمد با زحمت فراوان از درون جمعيت راهي به ميدانگاه باز كرد . چند سقلمه هم به پهلويش خورد كه : آهاي كجا داري هل ميدي ؟ بدبخت آلان درويش اين حيوون رو در مياره و حمله ميكنه و يه لقمه ي چپت ميكنه !! امّا او فحش ها را هم بجان خريد كه بدجور كنجكاو شده بود تا از آن گوني خِل و خاكي نسبتاً بزرگي كه درِ آن توسط طناب ضخيمي بسته شده بود و درويش ميگفت حيوان عجيب غريب و اسرارآميزي را از درياهاي دور صيد كرده و جهت تماشا آورده بود ، را ببيند !

معركه گير كلاهش را به دست گرفته بود و دور جمعيت چرخ ميزد و پول جمع ميكرد و دائماً از سحرآميز بودن حيوانِ درون گوني حرفاي عجيب و بي سر و ته ميزد كه : مار ماهي و كوسه نيست ، فرشته دريائي نيست ، غول چراغ جادو هم نيست ! بعد با چوب دستيش آهسته به گوني ميزد . جانور هم هر بار با برخورد عصاي درويش تكان شديدي ميخورد ! درويش ميگفت : اي حيوان بستم نيشت ، دهنت ! ايهاالناس اين حيوان عجيب و غريب را من با لطائف الحيل از درياهاي دور ، از اقيانوسهاي مهيب شكار كرده ام ، يه مرد قدر قدرت ديگه ميخوام كه چراغ دل درويش رو روشن كنه تا من درِ اين گوني رو باز كنم !  خواهرم تو كه بچه بغل اومدي و يك ساعته منتظري تا اين جانور عجيب رو ببيني، تو هم چراغي روشن كن . و همينطور پول كاغذي بود كه از درون كلاه به جيب درويش مچاله ميشد !

جمعيت كنجكاو از پير و جوان و زن و مرد هر لحظه به كنجكاويشان افزدوه و چند قدم جلوتر ميرفتن و درويش با چوبدستي به گوني ميزد و ناگهان حيوان درون گوني تكان شديدي ميخورد و با غريو جمعيت كه سراسيمه به عقب ميرفتند ، دو باره آروم ميگرفت !

احمد نميدانست اين چراغي كه درويش از آن حرف ميزد ، چه جور چراغي است كه هم پيدا نيست و هم فقط با پول روشن ميشود ! تازه وقتي هم كه معركه گير پول ميگرفت ، باز هم چراغي در كار نبود كه اصولاً روشن شود !

بلاخره طاقت جمعيت طاق شد و شروع كردن به داد و هوار و اعتراض كه بابا ما رو نصف عمر كردي ، پس كي ميخواي در گوني رو باز كني و حيوون رو نشونمون بدي ؟

چند تا جوون قوي هيكل هم سينه ستبر كرده و در چند قدمي گوني ايستاده بودن كه يعني ما نميترسيم !

درويش بعد از اينكه چهل چراغا و نورافكن هاي دلش حسابي روشن شد و جيبهاش از اسكناس قلمبه شد ، از جمعيت در خواست كرد كه جلو و جلوتر بيان و آرامش خودشون را حفظ كنن !

آنقدر از اسرارآميز بودن و عجيب غريب بودن حيوان درون گوني گفته بود كه ديگه كسي باورش نميشد كه اون جانور به كسي آسيب نميزنه ، بنابراين همه حول واله داشتن و   وحشت در دل همه موج ميزد !

درويش دو باره جمعيت را به جلوتر آمدن دعوت كرد و از چند تا جوون قوي هيكلي كه نزديك گوني ايستاده بودن خواست تا به كمكش برون و آهسته در گوني را باز كنن .

درويش با نعره جگر خراشي گفت : يا علي مددي و حيوان درون گوني  تكان شديدي خورد و درويش داد زد : نترسيد و زود در گوني رو باز كنيد !

لحظه ي هولناك و پر بيم و خطري بود . معركه گير درون جمعيت متلاطم گم و گور شد و فريادهاي جمعيت در هم و بر هم شده بود و كسي صداي كسي رو نميشنيد .

احمد چند بار زير دست و پاي جمعيت افتاد و با زحمت زياد از جايش بلند شد و چشم از گوني بر نميداشت . شوق و ذوق توام با اصطرابي داشت تا جانور را ببيند كه هزار جور حيوان پيوندي در ذهنش نقش بسته بود !

يكي از جوانها كه عرصه را براي مطرح شدن پيدا كرده بود با جرئت تمام در گوني را آهسته و با احتياط باز كرد .

ناگهان پسر ده دوازده ساله ي خاك آلودي از درون گوني بيرون آمد و حيرت زده جمعيت را به تماشا ايستاد !

درويش با هزاران چراغ روشن ، در روز روشن ، فلنگ را بسته بود !

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:53 توسط احمد |