تبليغاتX
یـاس پنج پـر

یـاس پنج پـر

داستانها و دلنوشته های کمی تا قسمتی طنز احمد

حمید و احمد از اول که نشستن رو صندلی خودشون تو اتوبوس ، حمید مثل جغد کله ش رو 180 درجه هی به چپ و راست میچرخوند .

یه پیرزن بد پک و پوز با دختر سبزه ی با نمکش اومدن و نشستن سمت راست اونا . حمید قند تو دلش آب شد و بلند گفت :

                 خبر از خود ندارم چون سپند از بی قراری ها

                                                            نمیدانم کجا خیزم ؟ نمیدانم کجا افتم ؟

احمد بش گفت : چیه شاعر شدی دلسوخته ؟ مثل فیل همیشه باید تو سرت بزنن تا آدم شی بی جنبه ؟ حمید گفت : ها ! نه اینکه تو مثل قرآن بی عیبی با جنبه . بخورمت با اون کلاست . پیرزن غیض کرد و یه نگاه عاقل اندر سفیه بشون انداخت یعنی خفه شید دوتاتون . حمید تو لب رفت و آهسته گفت : گه تو این شانس . نگاش کن انگار هند جگر خواره لامصب !

انگار کک تو تنبون حمید افتاده بود ، آروم و قرار نداشت . به دنبال صدتا بهونه میگشت تا یه نیم نگاه به دختره بندازه تا عکس العملش رو ببینه . تور پهن کرده بود !

پاسی از شب گذشته بود و اتوبوس با صدای یه نواختی تو جاده میتاخت . حمید گفت : صندلی مثل قبره ، تنگ و تاریک و ترش . من نمیتونم بخوابم . احمد گفت : بابا کپه ی مرگت رو بزار و مثل بقیه بخواب دیگه . اح ح ح !

حمید سر صندلیش هی لول خورد و ملق زد و ادا اصول دراورد تا بلاخره از تو ساک دستیش حوله ی چرک مُردش رو پهن کرد کف راهرو و روش دراز کشید !!

معلوم نبود چقدر گذشته بود که یه دفه صدای جیغ و داد قال بلند شد و خواب رو از چشای همه ی مسافرا پروند . غلغله ی روم شد .

معلوم شد که شیطون و هوای نفس دست به یکی کردن و حمید رو وادار کردن تا یواشکی دست درازی کنه و بخاد پای دختره رو لمس کنه اما به کاهدونی زده و اشتباهی پای پیرزنک رو گرفته !!!!!!!

چه بلبشو و آبرو ریزی شده بود . احمد به حمید گفت : تخمت رو گذاشتی زالو ؟! دیگه نمیتونم بمونم ، باید همین جا پیاده شیم !

اتوبوس تو بیابون کنار جاده ایستاده بود و اونا داشتن پیاده میشدن که حمید بلند گفت :

                  غم مخور زانکه بیک حال نمانده است جهان

                                                                  شادی آید ز پی غصه و خیر از پی شر !

احمد یقه ی حمید رو گرفت و کشید و باعصبانیت گفت : بیا بریم پائین جان مادرت !

اتوبوس حرکت کرد و دو تایی تو ظلمت بیابون فرو رفتن / .

ته وبلاگی :

میتونسم بگم : حسین و نامزدش یا فرامرز و داریوش یا علی آقا و زنش !!! حالا هی گیر ندین که حتما فکر کنین خودم بودم و چه و چه ! اینا تراوشات فکری منه . داستانه ِ داستان .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:58  توسط احمد  | 

پدرم گفت اگـــر زن گــــیری          راه تــــو راست شود تـــا پیری

بشدم خام دگرباره کـــــزین           روز من شب همه اش درگیری

جـام زرین تجرد چو شکست          هر نفس شد بخدا سختگیری

من و او در جدلیم بر اتمی !           زن و شوهر ز پی مـــــچ گیری

من و غم گشته رفیق جانی           گاهــــی لبخند زنیم تـمرینی

تو مـــــــرا چـاه فکنـدی بابا              هچو یوسف که شود زنجیری

ندهم گوش به حرفت دیـگر             گوش خود را بکنـــم درز گیری

زن من ماردو سر افعی شد            دخترم زد به دلــــــم چند تیری

من شدم پیر و پسر شد برنا            هر دو جیبم بکند گــــرد گیری

بارالها بنما روی خرم را حالا          به شکارند مرا روز خوش خرگیری

پند احمد بشنو از تــــه قلب            عاقلا !  زن تــــــــو نگیر تا میری

ته وبلاگی :

ظریف صاحب نظری میگفت :

داشتن گوشهای دراز دلیل خریت نیست . خریت یک احساس باطنی است !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:11  توسط احمد  | 

دو خط موازی زمانی بهم میرسند که یکی از آنها بطرف دیگری مایل و شکسته شود .

من شکسته شدم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 14:52  توسط احمد  |