هر وقت مرحوم مشهدی علی را پای رادیوی قدیمی و لامپی بزرگش که در گوشه ی جعبه چوبیش لامپ سبز فسفری خوش رنگی داشت را میدیدم و حرص و ولع بیش از حدش که هر روز خدا بعد از ظهرها با جدیت و اهتمام تمام دنبال ایستگاه های بخش فارسی رادیو بی بی سی و شوروی و اسرائیل موج رادیو را با انگشتان پینه بسته اش می چرخاند و حرکت عقربه قرمز رنگ رادیو پشت شیشه ی مدرجش که روشنایی لامپی زرد رنگ به اعداد و ارقامش جلوه ای خاص می بخشید را به نظاره می ایستادم ، شوقی نا گفتنی مرا به داشتن آن رادیو وا میداشت .
زایر علی وقتی از سر زمین کشاورزیش بر می گشت بعد از اینکه سر و رویش را می شست و صفایی میداد ننشسته ، شوکت عیال صبورش سینی ورشوی که تویش استکان نعلبکی وقندان و قوری چای تازه دم بود را جلویش می گذاشت . رادیو را روشن میکرد و هنوز اولین چای راهورتی سر نکشیده بود که رادیو گرم و روشن میشد .
پیگیری خبرهایی شبانه در هر بعدازظهر از اهم واجباتش شده بود. سالهامی شد که هم اخبار را گوش میداد و هم آنها را تجزیه و تحلیل میکرد! جوری حرف میزد که انگار به همه ی مسائل و مشکلات سیاسی و اجتماعی جهان امروز آشنایی کامل دارد و بحران های جوامع بشری و ریشه های پیدایش آنها و راه کار های عملی رشد و توسعه اقتصاد و علل عقب ماندگی کشورهای جهان سومی رامی داند چون همه ی آنها باانگشتانش یکی یکی بر میشمرد !
گاهی روی یک خبر زوم میکرد و بعد با صدای بلند که بیشتر شبیه خس خس سینه بود می خندید ؛ بنظرش خیلی خنده دار و مضحک است که یک خبر خاص از بخش فارسی چند کشور بزرگ مثل بریتانیا و روسیه و غیره و ذالک به صورتهای عجیب غریب و ضد و نقیض پخش شود . او رادیو لکنته و قدیمش را خیلی دوست داشت ، برایش میز کوچکی خریده بودتاوقتی چهار زانو در کنارش می نشست راحت تر ایستگاه ها را پیدا کند . حتما میبایست صدای رادیوش بلند و نشسته در حال نوشیدن چای در گوشه ی اتاق جای همیشگیش بنشیند و به رادیو گوش دهد تا وجدانش راحت باشد . رادیوهای کوچک و بزرگ دیجیتالی حتی رادیوی دوازده موج ژاپنی را قبول نداشت و میگفت : رادیو فقط آلمانی ، قوی و خوش استیل ! اینا چین ؟! هیج جا رو نمیگیرن ( بدرد نمی خورن ) !!
بعضی وقتا که سرحال بود از جوانی و خاطراتش یاد میکرد ، از حزب توده و نهضت مصدق و شرکت نفت و غارت و چپاول ثروتهای ملت نجیب ایران به دست امپریالیسم و شعار های مرده باد و زنده باد . بنظرم می آمد همه ی این حرفها ی قلمبه سلمبه را از رادیو یاد گرفته بود، بعد انگار یاد یه چیزایی می افتاد ، حرفش را نیمه تمام رها میکرد و با حسرت سرش را تکان میداد و روی زانویش میزد و میگفت : ای روزگار ..... هی .....
علی با زحمت زیاد و همت والای خودش محصولی را که میکاشت بر داشت میکرد و در واقع پروسه ( کاشت- داشت- برداشت ) را به تنهایی طی طریق میکرد . بارها همراه او به سرِ زراعتش رفته و شاهد تلاش بی شائبه اش شده بودم ، علیرغم جثه ی کوچک و استخوانیش از عضلات ورزیده ایی بهره مند بود و با چالاکی تمام و بازدن بیل به کف نهر ها آب را به همه ی قسمت های زمین راهنمایی میکرد و از دو ساعت زمان آب دهی که سهمیه اودر هفته بود کمال بهره را میبرد . همه ی درختان و گلها و سبزه ها را عاشقانه دوست می داشت و آنها را بمن نشان می داد و میگفت : احمد ببین این سبزه ها چقدر با ذوق و شوق سبز میشن و قد میکشند ! دانه و بذر گیاهان در زیر زمین ِ تاریک بدون داشتن چشم و عینک نور و روشنایی را میبینن و با اشتیاق و امید سر از خاک بیرون می آورند و سبز میشن !
یکروز ترکه ها و شاخه های خشک را جمع وآتشی مهیاو توی کتری سیاهش چای درست کرد بعد باهم درسایه ی زیر کپر وسط زمین کشاورزیش نشسته و چای میخوردیم واودرد دل میکرد که : بعضی وقتا مجبورم قبل از برداشت محصول تراکتور بزارم و حاصل و زمین راباهم چپ کنم و هر چه زحمت کشیده ام بشود کود زمین !پرداخت هزینه های کرایه زمین و آب بها و دادن اقساط وام کشاورزی و خرید بذر و کود و پلاستیک و سم و گرفتن کارگر و هزینه های ایاب و ذهاب و مخصوصا کرایه تراکتور کمر شکنه و قیمت صیفی جات در میدان تره بارآنقدر پایین که برداشت به صرفه نیست و باید هویج یا کلم و سیر یا پیاز ، گوجه یا خیار که آماده جمع آوری شده راباید بعنوان کود دو باره به زمین برگردانم و همه ی زحماتم باد هوا میشه . گاهی هم که حساب کتابهایم درست در نمی آید مجبورم محصول رابه صورت سلف به (سلف خر)بفروشم و سودش تو جیب تجار میدان بار بره .به چشمانش خیره میشدم و برق اشکش غمگینم میکرد .
مشهدی علی وقتی جان به جان آفرین تسلیم کرد از مایملکش فقط یک هشتم به زنش شوکت که همه ی عمر پا به پایش آمده بود ارث رسید . یک هشتم از هوا ! حتی از درخت انار داخل حیاط خانه شان که چقدر برایش زحمت کشیده بود تا بار داده بود هم ارثی نبرد! بچه های مشهدی علی بعد از اینکه تقسیم اراضی ! کردند ، رفتند و همه چیز تمام شد .
تا مدتها رادیوی قدیمی توی تاقچه بود و کسی به اون محل سگ هم نمی گذاشت ، انگار نه انگار که این رادیوی مفلوک سالهای سال رفیق راه و حریف گرمابه مشهدی علی بوده ! خیلی دلم می خواست جرأت میکردم و از شوکت خانم رادیو را که حالا بلااستفاده و پر از خاک گوشه ایی افتاده بود را طلب میکردم ، اما هر بار به خودم میگفتم : بابا خجالت بکش این یادگار شوهر مرحومشه ، ظلمه که تو هم اونو ازش بگیری .
نمیدانم چند هفته بعد از تمام شدن مراسم چله ی اون خدا بیامرز بود که رفتم اونجا ، شرطی شده بودم و تا میرسدم بلافاصله و نا خود آگاه به رادیو نگاه میکردم . آنروز جای رادیو را خالی دیدم با تعجب از شوکت خانم سراغ رادیو را گرفتم گفت : انداختمش تو گاری نون خشکی ! ( بدرد نمی خورد ) . جمله اش با پژواکی دامنه دار تنم را لرزاند و پرده گوشم را آزار داد . با بهتی سنگین یکباره خود را در خلاء یی شناور احساس کردم که چهار زانو روی آب لاجوردی و خنک رودخانه دز سوار ودر حالیکه رادیوی مشهدی علی را در بغل گرفته بودم دنبال موجی میگشتم ! عقربه خونی رنگ رادیو فرکانس یکصد و بیست و چهار هزار !! کیلو هرتز را گرفت ، چراغ سبزروشن واز حرکت باز ایستاد . ناگهان موجی سهمگین و کف آلود غرش کنان مرا به قعر گرداب زمان فرو برد .
نمیدانم چرا ما ملت اصرار داریم دیگران را کوچیک و خودمون رو هی بزرگ جلوه بدیم ؟
چند روز پیش رفته بودم بازارچه تا از سیامک ماست بخرم ، میگفت : برا ماه رمضون مرغ تعاونی اوردم بیا ببر، بعد گِله نکنی، به حاج خانم هم بگو. شیر هم اگه خواستی صبح اول وقت بیا . گفتم: باشه اگه لازم داشتیم میام میبرم . توی دلم گفتم: مُرده شور مرغای یخ زده و شیرهای بسته بندی شده پُر آب را ببره که مزه همه چیز میدن غیر شیر، بیچاره ملت که وقت گرانبها و عمر عزیزشون رو بخاطر جندک غاز* باید تو این صف های طولانی و جور وا جور تلف کنن . میوه هایی که میخریم اونم با قیمت گزاف و هُل تپونی یا کالند یا گندیده ، از همه بدتر مثلاً خرما که مال شهر خودمونه و استان خودمونه ، خودشون دارن کیلویی 320 تومن از نخل دار میخرند و جماعت که ما باشیم همون رو تو بازار 1200 تومن باید بخریم ، یعنی ماه مبارکه و خوردن چند کله خرما سر سفره افطار ثواب داره ، خوب شما حساب کنین از این ظلم بدتر میشه ؟ بقول مادرم « غارت بی شمشیر» . آره داشتم میگفتم ، سیامک مثل ماشینی که تو سرازیری با دنده خلاص افتاده باشه داشت میگفت که: من اهل محل رو خوب میشناسم بعضی رو به اسم بعضی رو از شکل و شمایل و اگه کسی دو بار برا گرفتن شیر بیاد بش نمیدم . با شوخی بش گفتم: حضور ذهنت تو اون شلوغی مال اینه که مجردی ! پوز خندی زد و گفت: احمد آقا پس تو خبر نداری که متاهل شدم؟ گفتم: جدی ؟ خوب مبارکه ، پس توهم رفتی قاطی مرغا ؟! گفت:آره ، خانمم استاد دانشگاهه !!! به خودم نگاه کردم گفتم شاید شاخی ، دُمی چیزی دارم و خودم خبر ندارم . با تاکید ازش پرسیدم : استا دانشگاه ؟!! گفت : آره ، فعلاً اصفهانه ، دارم تلاش میکنم انتقالیش رو بگیرم . گفتم : بابا مگه هالو گیر اوردی عزیز جون ؟
ماست نخریدم و رفتم .
امروز رفته بودم بانک تو صف پرداخت قبض های کوفتی آب و برق و گاز و تلفن و هزار جور قسط وا مونده ، بی حوصله و دمغ . سیامک تو بانک بود ، دخلش رو اورده بود واریز کنه . شنیدم از رئیس بانک می پرسید : تو دانشگاه آزاد آشنا ندارید ؟ می خوام خانمم رو از اصفهان به اهواز انتقال بدم .او ازش پرسید: رشته تحصیلیش چیه ؟ چند ترم خونده ؟ گفت : نه نه ، کارمند دانشگاهه میخوام بیارمش اهواز و ........
من نمیدونم ما ملت چه اصراری به این همه دروغ گویی بی حاصل داریم ؟ کی میخوایم از خواب خرگوشی بیداربشیم ؟ بابا یخ های همه ی کائنات آب شد ! آخه لنگه گیوه رو به سر نیزه چکار ؟
مور را بر کوه اگر راهی بود --------- کوه در چشمش پر کاهی بود
پا نوشت :
جندک – (ج ِ.دَ ) مسکوک مسی کوچک که سابقاً « تا دوره قاجاریه» رایج بوده و کمتر از نیم پول ( نصف یک شاهی ) ارزش داشته .
غاز- ا . کوچکترین واحد پول در قدیم که تا اوائل دوره ی قاجاریه متداول بوده ، یک قران به بیست شاهی و یک شاهی به دو پول و یک پول به دو جندک و یک جندک به دو غاز تقسیم میشد .
بارک الله و دو صد به به از این روز مصفّا که شدم خرّم و دانّا ازآن پیک فریبا و از اینا که شده مِثل مربا و پدیدار بگردید به یک دم دو مجلد جمله ی زیبا و رسیده است از آن دوست سلامی و پیامی و کلامی که زالفاظ خوشش قلقلکی روی دلم روی دلم هلهله ایی در شب تنهای غمم شهپرکی روی لبم چهچه ایی روی کِتم بمبلکی قعر تنم قمپوزکی توی خطم حاصل و فریاد که ای دوست منم احمد تنها که همه عمر زدم تکیه به منها به آن هفت مهنّا که وارنه شدی هشت مسمّا یکی روز به بالا ز کرامات کریمم و همه روز به پایین ز صافات حریفم و منم مثل خر لنگِ به گِل مانده در این دیر مکافات مکینم و تو اون لولی سرمست رها گشته از این شهررجیمم چه توان گفت به این اوسا کریمم ؟
ولی امروز از این بنده ی آزرده و این منتر یک دانه رسیده است به دستت یکی پست به خامه به مَثَل آجر پاره که شوی لانه به خانه به ابزار سه پایه به همراه ولی خان دو خایه و همه فکر تو این است ازین نامه ی بی پوست که اول بودش دوست و آخر بودش دوست و پُر از مطلب عالی است و ندانی که به ENDش که رسیدی به بالی سرت هست یکی دانه کلاهی به بزرگی قپانی و زنم بنده به آن چهره ی کش آمده ات کِرکِر خنده که تو ای دوست چه ماهی ؟
بده ای دوست جوابی به سوالی به روالی که بود بین من و تو به یقین باغ صفایی ز سفرهای درازی که بشد طی وهمه روز زدی بال چو بلبل و نشستی به قناری به آن بحر کذایی و زدی بوسه به کوسه به ماهی توی تابه به سایه که به بامه به ماله توی خامه و گرفتی تو ز دنباله ی هالی یکی قالی عالی که شده قیمت آن غالی غالی و سوالم که فرار کرد و برفت در توی باغی به چناری و بگفت : یار کجایی ؟
شهباز خیالم که پریده است به دامان وصالت شده است مات و مبهوت از دنده و کاپوت از پشه و ماموت از کار زن لوت از داور بی شوت آیا شده ام اوت ؟ هیهات که لنگ افکندم سنگ سیاهی چون تاریکی چاهی که سوغات بود از ته قزوین کذایی چون بیند او احمد پُررو.
گر یار صدیقی بده ای دوست جوابی مده توضیح خیالی که نبوده است ز ایام کهن تا به در روز جدایی به تاریخ کذایی مابین من و تو بنظر راز نهانی ! این پرسش آغشته به اکسیر تعّجب و افکار پریشم صف گشته و گردیده تجّمع وز زیر و بم سطر مسّطر وین طرح مبّرز کاغذ قلمم گشته مجّهز و انگار نه انگار که شدی لاندوبوزانکا !
اینک که رسیدم به مقصود قصیدم وین قلب سلیمم از سعدی شیراز حریفّم بستانم زین وام سجینم و بسازم یکی مصرع عالی ز افعال فعیلم ، نشوی یار ملولم که منم ماعر این شهر کثیفم و این قصه تمام است و این معر سرودم .
احمد همان به که زافسار خویش پوزه به هم آورد
ورنـه بدین جور کــه گفت کس نتواند به قلم آورد
احمد مقوایی زیر پایش گذاشته بود و در کنار شط کارون با چهره ایی شکسته و تلخ روی نیمکت سیمانی و رنگ و رو رفته ی پارک ریور ساید که هنوز از آفتاب ظهر گرم مانده بود ، زیر درخت کهور نشسته و نگاه سنگین و ماتش را به ردیف نرده های فلزی کنار آب دوخته بود . یادش آمد بهترین خاطرات زندگیش در کنار همین نرده ها رقم خورده اند .گوشه گوشه ی پارک برایش خاطره انگیزو دوست داشتنی بود ، حسی عزیز و دلنشین پیدا کرد مثل جریان نرم و لطیف گذر آب شط با بوی مرطوب و خوش آبِ گِل آلود و ترنم زمزمه وار موج آب در کنار ساقه های بلند نی و رقص مستانه قاصدک ها ی نقره ایی در نسیم خنک بعد ازظهرهای پائیز که تا مغز استخوانش نفوذ میکرد . این لحظه های بزرگ جسم و روح خسته اش را با نوازشی لذت بخش به خلسه ایی رویایی برد .
بی محابا ریه هایش را با شدت تمام از هوای دم کرده ی آخر شهریور پی در پی پُر میکرد ، چشم هایش را بسته بود تا به عمق عمیق روزگاران نقبی به رنگ مهتاب زند و یادی از زیر خاک مزارع نیشکریش بگذرد و به خارهای خاکستری تنهائیش بوسه های نفرین شده زند .
چهره عبوس روزگار با چشمانی از حدقه بیرون زده چنان به او خیره شده بود که دست و پایش را گم کرده و سنگلاخ های راه زندگیش پاهای نیمه جانش را چنان مجروح کرده بود که خطی سرخ از خونابه های درد های بی انتهایش بر خاک گرم راهش بجا میماند .
قلب آزرده اش در طپش های سنگین ، با نفس های تفتیده در آمیخت . نا گهان صدای سقوط آب از فواره های پارک به سکوتی وهم انگیز فرو رفت ! سعی کرد چشمان خسته اش را باز کند و یکبار دیگر حرکت روح بخش آب کارون را به مهمانی چشمانش بیاورد امّا گیجی سرش و کیپ شدن گوش هایش او را وادار به دراز کشیدن روی نیمکت پارک کرد .
عرق سردی سراسر وجودش را فرا گرفت ، سستی و کِرختی مرموزی مثل ایستادن سایه ایی مُبهم بر سر دیوار خانه ی قدیمی شان زیر درخت سه پستون در شبهای بی ماه و ستاره ، پیکر نیمه جانش را در نوردید .
روح خسته و نگرانش آرام آرام از او جدا شد و با شتابی بی نظیر در جهت حرکت آبِ کارون روی سطح آب شط می دوید و رد پایش روی موجهای گِل آلوده ماند و بسرعت نا پدید شد.
نوری کبود و سرخ سراسیمه گذشت و در چشم بهم زدنی باد کوران کنان شاخ و برگ های خشک را در فضا پراکنده کرد و جسم سرد و بی جان احمد در روی نیمکت سیمانی و گرم پارک در زیر تلی از گلهای قاصدک دفن گردید !