بچه که بودم بعد از ظهرهای گرم تابستون با وحید دوستم از لابلای نرده ها رد میشدیم ومیرفتیم داخل حیاط دادگستری و داخل بشکه های جا قیری تو کاغذ باطله ها دنبال پته میگشتیم . پِته ، ته قبض هایی بودند با برگه های رنگارنگ ، ما نمیدونستیم مصرف اونا چیه ؟ فقط چون رنگی بودند دوستشون داشتیم وجمع کرده و باشون بازی میکردیم . یه روزی نمیدونم کدوم تخم سگی دیده بود که ما بعد از تعطیلی دادگستری از لای نرده ها میرم داخل ، میره به بابام میگه ، او هم عصبانی میشه و با ننه م دعوا میکنه که چرا حواسش رو به بچه ها نمیده .
من بچه فضوله ی خونه بودم و ننه م از دستم عاص شده بود ، دائما ً منو سر فضولی هام کتک میزد ، اونم چه کتکی ؟! کرکابشو از پاش در می اورد و بطرف من پرت میکرد ، از بخت بد من و تیر میزونی ننه م ، کرکاب قشنگ به سرم میخورد و خون مثل فواره میزد بیرون . بعد ننه م دلش برام میسوخت ، بغلم میکرد و گریه و زاری که: خدایا من از دس احمد چیکار کنم ؟ میرفت شیشه دوا سرخ رومیاورد و به زخم سرم میزد ، دوا از سرم شُره میکرد تو صورتم ، پاکش میکرد ،اما جاش میموند . بعد با یه تیکه پارچه که از لباسهای کهنمون پاره میکرد سرمو می بست . من دردی حس نمیکردم ، اگه گریه میکردم واسه گریه های ننه م بود ، دوست داشتم با اشکهاش اشک بریزم . تازه وقتی منو بغل میکرد و سرم لای سینه های نرمش قرار میگرفت و ماچم میکرد کلی کیف میکردم .
یه روز طبق معمول که از لای نرده های دادگستری پریدیم بیرون ؛ یه دفعه یه دست زُمخت و زبر مچ دستم رو محکم گرفت ، بند دلم پاره شد . بابام بود ، از ترس تو خودم شاشیدم و به پته هایی که روی پیاده رو ولو شده بودند با حسرتی بی نظیر نگاه میکردم . پیاده رو مثل کف جنگلهای شمال پائیزی شد . بابام تو راه هیچی نمیگفت و فقط منو دنبال خودش میکشید تا رسیدیم به خونه ، اتاق اجاره ایی ما طبقه بالای صاحب خانه مان ، حاج حسن چوبدار بود . باید از پله ها بالا میرفتیم ، همینکه بابام دررو باز کرد و پاشو گذاشت رو پله اوّل ، حس کردم انگشتای دستش کمی شل شدن و مچ دست کوچکم که خون توش جمع شده بود کمی ول شد ، معطل نکردم ، دستم رو فوری کشیدم و الفرار . چند قدم دنبالم دوید و فریاد زد :یتیم شده مگر برنگردی خونه میدونم چیکارت کنم !!! خدا بیامرز وقتی هم که از دست ما عصبانی میشد به خودش بد میگفت ! مثل تیری که از چله رها شده باشد فرز و چابک و غزال وار میدویدم ، مخصوصاً که پا پتی بودم . سر کوچه که رسیدم با همون شتاب و با سرعت پیچیدم . یه دفعه محکم با وحید دوستم تصادف کردم که او هم مثل من داشت فرار میکرد . سرامون آنقدر محکم به هم خورد که هر دو چشمامون سیاهی رفت و نقش زمین شدیم و کلی ستاره ی رنگارنگ بالای سرمان به پرواز در اومد .
کرکاب : دمپایی مخصوص زنان جنوب که دو بند چرمی به صورت ضربدر در بالا داشت و کف آن از جنس تخته و یا چوب محکم و ضخیم بود .
پانوشت:
داداش عزیزتر از جانم . ببخشید چرا اینهمه کلی گویی میکنی ؟ خوب زیر دیپلم و پوست کنده بگو تا نظرت را بدانم و اشکال کار را برطرف کنم . من تشنه ی نظرات همه ی عزیزان و مهربانانی هستم که نگاه پر مهرشان را به این نوشته ها می اندازن و وقت میگذراند و چراغ امیدم را روشن و روشنتر میکنند تا شاید بتوانم حرفهای دلم را بهتر بازگو کنم . باور کنید دارم جان دو باره میگیرم وبقول مخمل جانم : شکوفه ها می آیند . عزیزمید و دور دورانه دست پر مهر و عاطفه شما را میبوسم . مخلص و چاکرم بخدا .
تاریخ احمدی معروف به تاریخ فلاکت ، تألیف ابُواحمد علی بن صفرلیق درازِناکجا آبادی میباشندی . ابُواحمد خیلی خودش را تحویل میگیردندی که خود را عددی در قرن حاضر و غایب به حساب می شمارندی . همو دربلاد طویله ( اشتباه نشود یعنی شهر دراز، از نظر وسعت جغرافیایی ، همانند قم که بلاد طویله میباشد ! ) و صغیره ی عبادان و دزپیل و ناصری تحصیل نیم بند علم کردندی و در اهواز به خدمت اهوازیان پیوسته پیوستندی . در آغازالی یوم الهذا در دیوان رسالت خویش سمت دبیری داشته وسالها در محضراستاد بلا منازع علوم غریبه یعنی ابوتنبان حیران یکوری اِطال الله بقاعُه ( رئیس دیوان) کسب فیوزات کردندی . اثر معروف او تاریخ فلاکت میباشندی که از نظر شیوه ی نگارش از اساتید به حساب نیامده ی نثرمن درآوردی پارسی میباشدندی . اکنون که این اسطار نبشته میشوندی درروزگار نامیمون شمپانزه ایی ، یعنی سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هجری خورشیدی است که از بد شناسی روزگارمفنگی هنوز زنده و عمود دار فانی را سفت چسبیده که مبادا لیز خورده و بیفتندی و چون للة ایی مهربان تر از دایه که دُردانه ایی در بر گرفته ، او نیز چُنو میباشندی . نمونه ذیل قسمت باز سازی شده از کتاب تاریخ فلاکت همو می باشندی ، تا خواندگان بخوانندی و در او نظرا فکنندی و اگرکرامتی در آنان باشندی که باشندی کامنتی گزارندی . به منه و کرمه .
« ذکر بدبخت شدن امیر احمدک اسیر»
فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حال بربدبخت شدن این مرد و پس به شرح قصه خواهم شد . امروز که من این قصه آغاز میکنم در ذی الحجه سنه میه و ثلاث و سته و تسعه مائه در فرخ روزگاران سلطان معظم ابو تنبان الجوعانین اطال الله بقاعه است و از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه ایی افتاده و خواجه موسیا * رحمت الله رفیق شفیق ما چند سال است تا گذشته ، به پاسخ آنکه از وی رفت گرفتاری و ما را با آن کار نیست هر چند مرا از او دلگیری آمدندی به هیچ حال چه عمر من به اندی و چندی آمده و براثر وی می بباید رفت .
من سخنی نرانم که آن به تعّصبی و تزّیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این احمدک را ، بلکه آن گویم تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند .
(( جهت خواندن بقیه ماجرا لطفاً ورق بزنید ))ُ
پا نوشت:
امیر احمدک اسیر- گویا برادر ناتنی امیر حسنک وزیر میباشد بر اثر بلایی که بر سر او همی رفت .
* داستان آن قرض و قوله که از ابوتنبان در وادی پاساژ چیتا کردندی و ایضاً بردن آن ساز چوبی بزرگ که در ازمنه ی قدیم و به السنه جدید به آن گیتار گفتندی .
و امّا ......
« روایت تاریخ» در مورد حسنک وزیر. ابوعلی حسن بن محمد میکال (میکالی) معروف به حسنک از خاندان میکائیلیان یا آل میکال بود . این خاندان از معروفترین خاندانهای ایران در قرن چهارم و پنجم بشمار می رفته اند و از مردم نیشابور بوده اند و در آنجا املاک و موقوفات بسیار داشته اند . ابو علی معروف به حسنک ، وزیر مشهور غزنوی گذشته از وزارت ، ادیب و شاعر زبردستی بود و در زمان شاهی مسعود به جرم قرمطی بودن به دار آویخته شد . داستان این واقعه را ابوالفضل بیهقی در تاریخ بیهقی به صورت مشروح بیان کرده است .