آنروز صبح وقتی قفل آویز رو به در زدم یادم اومد که کلیدش رو تو خونه جا گذاشتم . حالم حسابی گرفته شد چون تنها بودم و کسی خونه نبود . فکر کردم بعد ازظهر وقتی خسته و کوفته از سر کار برمیگردم باید پشت در بمونم . چاره ایی نبود باید میرفتم سرِکار ، سرویس اداره هم داشت از ته خیابون می اومد ، به خودم گفتم : بعد از ظهر یه کاری میکنم .
سرِکار فکرم همش مشغول این بود که چه جوری باید قفل در رو باز کنم ؟ خیلی به خودم سختش کرده بودم !
عصروقت برگشتن ازسرِکار وقتی ازسرویس اداره پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت خونه، هوا بد جوری شرجی شده بود و نفسم بالا نمی اومد . تو کوچه قدرت پسرِ مُلا همسایه روبرویی رو دیدم که اونم داشت میرفت خونه . تازه عروسی کرده بود . بعد از ازدواجش با آذر خانم ، چند وقتی میشد که رفته بود تو شرکت حفّاری و بصورت پیمانکاری کارمیکرد .
یادم میاد همون روزای اوّلی که شنیدیم قدرت رفته تو شرکت حفاری و استخدام شده ،یه روز عصر من وداداشم تو خیابون بیست و چهار متری دیدمیش ، داداش صداش کرد و به شوخی بش گفته بود : بابا ما همه مون تو شرکت حفّاری کار میکنیم ویه پا حفّاریم ! امّا مثل شما بابت حفاریمون حقوق که نمیگیریم هیچ ، بلکه ازما حقوق هم میگیرند !! بعد با هم قاه قاه زدیم زیر خنده و قدرت که نفهمیده بود منظور داداش چیه اخم کرد و غرو لنُد کنان رفته بود .
تو کوچه بعد ازسلام علیک با قدرت ازش پرسیدم: ارّه آهن بُر دارین؟ گفت: احمد آقا ، ارّه ؟ اونم آهن بُر، نه والله ! امّا یه سنگ جت کوچیک داریم اگه به کارت میاد برم برات بیارمش؟راستی نگفتی میخوای چیکار کنی؟!! گفتم: واله بچه ها خونه نیستن رفتن مسافرت ومن تنهام . صبح که خواستم برم اداره برا اطمینان قفل آویزی زدم به در هال، بعد یادم اومد که کلیدش تو دسته کلیدام نیست و تُو خونه جا مونده ، حالا باید برم داخل خونه که هم کُلی کار دارم و هم حسابی خسته . میخوام قفل آویز رو ببُرم .
انگار قدرت از من توضیح میخواست که من ایستاده بودم به وعظ و خطابه و از سیر تا پیاز را داشتم براش تعریف کردم ! همیشه اینجوری بوده ام و بارها به خودم نهیب زده ام که چرا در جواب یه سئوال ساده اینهمه توضیح غیر ضروری میدی ؟! مگر نشنیده ایی که بزرگان گفته اند: « زبان بند کردن بصد قید و بند – بسی به زگفتار نا سودمند ». امّا چه میشه کرد ؟! گِل وجودم رو اینجوری تو قالب زده اند . کوچول موچول که بودم مثل موم نرم ومثل یاس خوشبو خلق شدم و هر شکل و شمایلی رو که خواستن با من درست کردند. داشتم بزرگ میشدم که منوبه چهار چوبه ی قالب خشت زدن وتُُو آفتاب سوزان زمونه هی چپ و روم کردن و منم روزگار رو دوره کردم تا شکل و شمایلی سفت و شکننده بخود گرفتم و آخرسرهم که تو کوره روزگارحسابی پخته و برشته شدم . حالا هم که فکر میکنم ازسنگ سخت ترم ، هنوز خشت خامم !
قدرت هنوز منتظر بود که قضیه قفل و کلید ادامه داشته باشه به او گفتم : چکار میکنی ؟ میری سنگ جت رو برام بیاری یا نه؟ گفت : هان ؟ رفتم ، رفتم !
تا قدرت رفت سنگ جتش رو بیاره من در حیاط رو باز کردم و اومدم داخل ، قفل سویچی در هال رو هم باز کردم و دسته کلید رو گذاشتم رو گُل میز کنارِ در هال . قدرت با سنگ جتش اومد و دو شاخه رو زد به پریز برق و ظرف چند دقیقه قفل آویز رو برُید . در هال باز شد . بعد از اینکه من ازش تشکر کردم ،او هم بند و بساطش رو جمع کرد و با عجله رفت !!
یه ساعت بعد خستگی در کرده و آماده شدم که برم بیرون ، خیلی کار داشتم . وقتی اومدم تو حیاط و خواستم در هــال رو قفل کنم دیدم دسته کلیدام نیست ! روی گل میزرو نیگاه کردم اونجا نبود ! تــو جیبای شلـوارم و رو لبه ی پنجره ها ی تو حیاط و کناره های باغچه رو گشتم امّا پیداشون نکردم . کمی فکر کردم ، یادم اومد که گذاشته بودم رو گُل میز، امّا اونجا نبودن !
رفتم دم خونه قدرت اینا و در زدم ، قدرت لخُت اومد دم در، با اون موهای لِخت و چرب و چیلیش ، با یه شلوارک گُل گلی ِ بد شکل و شمایل . تُو دلم گفتم : نگاش کن لندهور خجالت نمیکشه ؟ دلم می خواست مثل آقای کلابی مدیر دبیرستانمون چند تا چک آبدار میزدم تو گوشش تا بفهمه یه کیلو شیر چقدر آب توشه ! حیف از آذر که همدم این سیب زمینیه !!به روی خودم نیوُردم و جریان گم شدن دسته کلیدا رو بش گفتم ، با تعّجب نگام کرد و گفت : دسته کلید شما ؟! نه پیش من نیست ! گفتم: قدرت برو تو جیباتو خوب بگرد شاید اشتباهی بُردی !گفت : آخه میدونم که پیش من نیست امّا بخاطر شما میرم میگردم .
آخ که چقدر این کلمه ی « بخاطر شما » پدر دراره ؟ کفرم از این کلمه بالا میاد ، یاد بازار وبازاری جماعت میافتم که یارو قیمت جنسای نامرغوبشو دولا پهنا حساب میکنه ویه کلاه بزرگ میزاررو سرآدم که از گشادی تا سر زانوها پایین میاد و آخرسر هم کُلی منّت که بخاطر شما .. .... !! تازه من میخوام به فضل الهی یه مغازه کلاه فروشی باز کنم و کلاه هایی که هرکس رسیده و گذاشته سرم رو به معرض فروش ، شاید هم به مرض مزایده بزارم ! آخه بعضی هاشون عتقیقه شدن و ارزش تاریخی پیدا کردن !
قدرت رفت و جِلدی برگشت و گفت: دسته کلیدتون پیش من نیست . رفت داخل و در رو پشت سرش بست .
برگشتم تو خونه ی وامونده وبه خودم شک کردم و محض احتیاط ! هر جا که احتمال میدادم دسته کلیدا باشن رو زیر و رو کردم . روی یخچال و فریزر، تو جیب لباسها ، داخل کابینت های آشپزخونه ، روی قالیها ،کنار میز کامپیوتر و توی قفسه های کتابخونه همه جا را با دقت چندین و چند مرتبه گشتم ، امّا انگار دسته کلید مثل یه خواب از چشمم پریده بود . خیلی برام غریب بود ، آخه کجا گذاشته بودمشون ؟ یعنی چــی ؟ مُصیبت عُظمای بدتر این بود که همه ی کلیدای خونه و اداره با هم و تو دسته کلید کذایی بودن ومن مثل مرغی که تُو خاک و خُلا بال و پَر میزنه ، هـر چی بال بال میزدم بیشتر خاک تو سر خودم میریختم .
خدایا چیکار کنم ؟ داره دیرم میشه ، باید برم بیرون . بیشتر از نیم ساعت تو خونه سگ دو زده و خیس عرق شده بودم و کلافه . ایستادم و سط اتاق و زُل زدم به ساعتِ روی دیوار که عقربه هاش مسابقه دوصد متر گذاشته بودند ، مخصوصاً عقربه ی سیاه و بد ریخت و دراز ثانیه شمارش که برام ادای بن جانسون رو در میورد ، بی شعور نه سربالایی میفهمید و نه سرازیری!لجم رو بالا اورده بود.
به خودم گفتم: بابا آخه چرا به خودت شک میکنی بنده ی خدا؟ مطمئن باش که تو دسته کلید رو گذاشتی رو گل میز تو حیاط ،همین . والسلام . خوب لابد وقتی قدرت کارش تموم شد و سنگ جت رو گذاشت رو گل میز و سیمش رو جمع کرد،حتماً دسته کلید رو با خودش برده !
از نو رفتم در خونه قدرت و در زدم ، این دفعه شاه غلام دامادشون اومد درو باز کرد ، در کمال خشوع و خضوع جریان رو براش تعریف کردم ، واقعاً درست میگفتم اصلا نقش بازی نمیکردم ، تُو بد مخمصه ایی گرفتار شده بودم ، هزار جور فکر ناجور به مغزم خُطورمیکرد که لابد قدرت دسته کلید رو عمداً برُده که بعداً سر فرصت بیاد تُو حریم خونه ی من و درا رو باز کنه و هر کاری که دلش خواست بکنه بعد بره و آب از آب هم تکون نخوره ! اصلاً شاید اون بچّه ی اینجوری هم نبود ، امّا خوُب کار شیطون لاکردار بود که هی فکرای پلید و پلشت برام پسُت می کرد و برام ذهنیت درست میکرد . نمیدونم .
آره داشتم میگفتم ، که برا شاه غلام جریان رو گفتم و بنده ی خدا برام ناراحت شد و گفت:حالا بفرما تو،آلان میرم میگردم و از قدرت هم میپرسم. گفتم: خدا برات خوش بخواد ، ممنون میشم اگه منو از این گرفتاری نجات بدی . رفت و بعد از پنج دقیقه اومد . داشتم این پا و اون پا میکردم و بی حوصله تر شده بودم ، دیرم شده بود و هرلحظه به نگرانیم افزوده میشدم . تاریکی ِ شب و تنهایی در راه بود و من که عادت به تنهایی نداشتم .
داماد قدرت اینا که اومد گفت: طفلک رو از خواب بیدار کردم ، قسم خورد که پیش او نیست و خودم هم جیباشو گشتم ، نبود ! دسته کلیدای قدرت رو برا تائید حرفاش اورده بود . نشونم داد و گفت : فقط اینا تو جیباش بودن !!
ناراحت و نگران و نا امید برگشتم خونه ، خیلی خسته و وامونده شده بودم ، می خواستم برم بیرون خیلی کار داشتم . باید تا سه راه فردودگاه که خونه ی حاج محمود برادرم بود میرفتم و سری به مادرم که حالش خوش نبود میزدم ، تازه تو خونه هم چیزی برا خوردن نداشتم ، باید از بازارآخر اسفالت خرید میکردم و صبح زود هم باید میرفتم سر ِ کار. وای خدای من ، درای خونه رو چه جوری قفل کنم ؟ فردا سرِ کار چیکارکنم ؟ باید به همکارا هی توضیح بدم که فلان و بهمان؟ همه ی علامت سئوال ها بهم چسبیده و شده بودن شکل یه مار افعی که داشت مخُم رومیخورد !
خسته و وا رفته نشستم تو اتاق و سرم رو گرفتم لای دستام و محکم فشار دادم ، سرم شده بود یه گوله آتیش ، شقیقه هام گوپ وگوپ میزد و داشتن میترکیدن . تو همون حال فکرمو متمرّکز کردم و دو باره همه چیز رو از اوّل مرور کردم . یه دفعه یادم اومد که همون موقع که رسیده بودم خونه ، رفته بودم مستراح برا انجام یه کار شفاهی چون فشارم رفته بود بالا ! فکر کردم شاید همون موقع که تُو محّل استراحت نشسته بودم ، دسته کلید از توُ جیبم افتاده داخل سوراخ دبل یو سی و من متّوجه نشده ام . بنابراین ، برای اثبات این فرضیه به معیادگاه خلوت نشینان ِ کار دستی ساز رفتم !
چاره ایی نبود ، با حسرت به دستم نگاه کردم و گفتم : ببخشید ! دست عزیزم آلان باید یه کار خلاف عرُف انجام بدی ! من واقعاً ازگُل روی تو شرمنده ام تو چرا باید چوب ندانم کاری های منو بخوری ؟ منو ببخش. بعد با اکراه تمام دستمو کردم تو سوراخ توالت . مجرای ورودی و خروجی مستراح تنگ بود ، باید قید همه چیز رو میزدم . با فشار و هُل تپونی دستمو کردم تُو گندابه ی داخل توالت ؛ انگشتام تو آب ولرم اونجا اینطرف و اونطرف رو گشت امّا دستم به ته سوراخ نرسید ، فقط صدای شلوپ و شلوپ آب رو میشنیدم . مجبور شدم صورتم رو به سرامیک های کف توالت بچسبونم تا دستم به عمق سوراخ مستراح برسه . چشام رو سفت بستم و دندونامو رو هم گذاشتم و فشار دادم ، دستم قلوپی لیز خورد و رفت تا ته سوراخ دستشویی و درد گرفت . برا پیدا کردن دسته کلید همه چیز رو بهم زدم امّا انگشتای دستم به هیچ چیز سفتی نمی خورد ، بوی متعفنی بلند شد و حالم رو بهم زد . بدم اومد و چندشم شد و به خودم کلی بد و بیراه گفتم .
نه ... کلیدا اون تُو هم نبود ، اومدم دستم رو بیارم بیرون ، دیدم دستم تو سوراخ توالت گیر کرده و در نمیاد ، چند بار امتحان کردم فایده نداشت مچم گیر کرده بود . ترس و نگرانی غریب و مُبهمی سراپای وجودم رو فرا گرفت . دیدم اگه همینجوری اینجا بمونم هیچکس بفریادم نمیرسه و من نمیتونم اینجا و به این شکل قمبلی دوام بیارم . دست پاچه شدم و گفتم خدایا کمکم کن . دستمو چند بار به راست و چپ چرخوندم و یکباره با شدت و حدّت بیرون کشیدم . پوست روی دستم به بدنه زبر و کِبره بسته ی دیواره سوراخ مستراح کشیده شد و پوستش غلفتی کنده شد و همراه با سوزش شدیدی ، خون از دستم جاری شد . صورتم ترُش ترُش شد و ازخودم متنفرشدم
رفتم حمام ودوش گرفتم و چند بار با صابون دستهامو تا کتف شُستم . کف و خون قاطی میشد وبا سرعت به کف شوی حمام میرفت . هنوزاز تمیزی دستم راضی نبودم . چند بار دیگه هم شستم وبعد از اینکه دستامو خشک کردم دیدم بوی زننده ایی دارن . انگار بوی بد نشسته بود تو مخم ! رفتم سراغ ادوکلن وچند پاف از اون به دستام زدم . سوختم ، آتیش گرفتم و آخ آخ و وای وایم به هوا بلند شد .
با همون حال زار رفتم در خونه قدرت و با عصبانیت در زدم ، قدرت اومد دم در، به او گفتم: ببین ، من شک ندارم که تو دسته کلیدای منو بُردی ! برو بیارشون . بعد دست خون آلودم رو نشونش دادم وبش گفتم : بچّه یوری ببین چه بلایی سرم اوردی؟ گفت: بابا والّه ، بلّا ، پیش من نیست . آخه من دسته کلید تو رو میخوام چیکار؟ به چه درد من میخوره؟ بد کردم کمکت کردم تا درو با زکنی؟
برگشتم خونه و گروپی افتادم زمین . ولو شدم تو کف اتاق . احساس کردم همه ی غمهای عالم رو ریختن تو دلم . یاد همه ی روزهای سیاه و روزگارتلخم افتادم و بعد با صدای بلند فریاد کشیدم :خدایا چرا؟ الهّی مگه من خر و گاو کی رو دزدیده ام ؟ پروردگارا من به زانو در اومدم ، شکست خوردم ، نمیتونم! ای خدا چرا باید برا من هی بد بیاد ؟ بارالها من هزینه کدوم گناه نکرده رو دارم پرداخت میکنم؟ ! آخه به چه قیمتی؟!الهی رحمت کجا رفته؟!! همینطور هی فریاد زدم و ناله کردم و گفتم تا دلم یهو به سختی شکست و بُغضم ترکید و اشکهایم مثل سیل سرازیر شد و هِق هِق شروع کردم بلند بلند گریه کردن .
چند بار پشت سرهم در کمال عجزگفتم:« خدایا به قدرت بگو: دسته کلیدامو همین الان بیاره» بش بگو: دسته کلیدامو همین الان بیاره بش بگو و و......... یادم نمیاد تو عمرم چیزی رو از خدا به این شکل هم با دل شکسته و هم واقعا از صمیم قلب و با اصرار زیاد خواسته باشم.
چند لحظه گذشته بود . سرم رو گذاشته بودم به دیوارو از گریه زیاد داشتم سکسکه میزدم . صدای درزدن اومد ، با بی میلی و اکراه ، به سختی از جایم بلند شدم . آبی به صورتم زدم و رفتم در رو باز کردم . قدرت روبروم ایستاده بود با قیافه ایی کاملا ً آشفته ، درب و داغون و پوکیده ! دستش رو بطرفم دراز کرد و گفت : ببخشید ، دسته کلیداتون پیش من بود ، بخدا من... دیگه صداشو نمی شنیدم که چی میگفت. کلیدا رو ازدستش گرفتم ، اومدم داخل ، حتّی یک کلمه هم نگفتم . در رو پشت سرم بستم . صدایی اومد .
هــــــر کجا آب روان سبزه بود هــــر کجا اشک روان رحمت شود
ذوق خنده دیده ای ای خیره خند ذوق گریه بین که هست آن کان قند
خنده هــا در گریه پنهان و کتیم گنج در ویرانه هــــــــا جو ای کلیم