تبليغاتX
یاس پنج پر

 

موسی دوست صمیمی و رفیق چندین ساله ی من است . از مغازه ی برادرم برای جشن تولد همسرش طلای نسیه ایی برده است . برادرم با اخم به من میگوید : مدتی است از سررسید بدهی دوستت گذشته است ! رفیقت نمیخواهد تسویه حساب کند ؟

برای گرفتن پول طلا چند بار با برادرم به در خانه شان میروم . همسرش از این بابت ناراحت و شرمنده است . موسی بد قلقی میکند و خودش را به خواب و مریضی میزند و بدهی اش را نمیدهد .

گیتار دوستم را هم برای جشن تولد پسر خواهرش امانت گرفته و پس نمیدهد . بین من و موسی در گیری لفظی شدیدی پیش می آید و مثل بچه هابا هم قهر میکنیم . حدود یکسال است او را ندیده ام .

از عرض خیابان رد میشوم . ماشینی تند تند برایم بوق میزند ، می ایستم و نگاه میکنم . ابراهیم برادر کوچکتر موسی است ، او را ابی صدا میکنند . شیشه سمت راست ماشین را پائین میکشد و سلام علیکی میکنیم . می پرسد : موسی چطور است ؟! میگویم : برادر نامرد تو است از من می پرسی؟ بعد مشتی بد و بیراه نثار موسی میکنم تا دلم خنک شود !

ابی میگوید : آدرس خانه شما را بلد نبودم و شماره تلفنی هم از تو نداشتم که خبرت کنم . با تعجب می پرسم : مگه چی شده ؟!!

گوشه ی چشم ابراهیم قطره اشکی مینشیند و میگوید : موسی دو ماه پیش مرُد !

بُغضم میترکد و با صدای بلند گریه میکنم و روی اسفالت خیابان ولو میشوم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:25 توسط احمد |

قصه ی دوم : هزار آفرین

گرفتن نمره بیست در دوران تحصیل برای هر دانش آموزی یاد آور روزهای اوج و زنده شدن خاطرات شیرین است ، اما برای احمد غیر از این بود !

آقای شایگان معلم بد اخلاق و بد هیبت احمد بود . کمترپیش آمده بود که پس از تصحیح دیکته ها با ملاطفت و مهربانی به آنهایی که بیست گرفته بودند شفاهاً آفرینی بگوید ! زنگ آخر دفاتر دیکته را ضمن خواندن اسامی بچه ها یکی یکی تحویل میداد و میگفت : بدین به پدر یا مادرتون امضاء کنند !

اگر چه نمرات دیکته احمد از مرز هفده نگذشته بود امّا از شنیدن کرُکرُی های مجید همکلاسی پشت سرش آمپر چسبانده و لجش بالا آمده بود که اکثر نمرات دیکته ی مجید بیست بود و دائماً دفترچه دیکته اش را ضمن اینکه نشان احمد میداد ، برگ میزد و میگفت : یه بیست ، دو بیست ، سه بیست و ...... برای همین از روی چشم و هم چشمی و تلافی ، عزمش را جزم کرد که دیکته بعدی را حتماً بیست بگیرد و به همین منظور بود که هفته ی بعد کلمات ترکیبات تازه درس را چنان تمرین و حفظ کرد که نمره دیکته اش برای اولین بار بیست شد .آقای شایگان وقتی دفترچه های دیکته را به دانش آموزان تحویل داد ،  جمله ی همیشگی را تکرار کرد و به احمد تأکید کرد و گفت : حتماً بده والدینت امضاء کنند !

احمد سرکلاس در کوچکترین فرصتی که پیدا میکرد برمیگشت و نیشخندی به مجید میزد که دلش را آب کند و تا آخرین لحظه که توی مدرسه بود و حتی بین راه مدرسه به خونه ، دفترچه دیکته اش را به دست گرفته بود و نشان مجید میداد و دهن کجی میکرد و چند تا از دوستاش هم دورش را گرفته بودند و هوار میزدند که : بیست گرفته بیست بیست .

عصر همان روز تمام وقتش به بازی کردن با بچه های محله و تعریف از نحوه ی روکم کنی مجید همکلاسیش سپری شد و فراموش کرد امضاء والدینش را پای نمره بیست دیکته اش بگیرد .

 فردا زنگ اول معلم گفت : دفاتر دیکته تون رو بزارید رو میز ببینم و از میز اول شروع کرد به بازدید و یکی یکی دفترچه های دیکته را چک کرد و میز به میز جلو آمد تا رسید به احمد ! زیر نمره بیست دیکته ی احمد هیچ آثاری از تائید یا امضاء نبود . آقای شایگان عصبانی شد و گفت : بی شعور مگه نگفتم بدین پدر یا مادرتون امضاء کنن ؟ تا احمد خواست حرفی بزند معلم عبوس با دست زمختش سیلی محکمی به گوشش نواخت ! احمد گفت : آقا اجازه ، ما بیست گرفتیم !! معلم گفت : خفه شو . و سیلی دیگری نثارش کرد !

آقای شایگان وقتی دفاتر دیکته میز بعدی را چک کرد و رفت به ردیف آخر کلاس ، صدای خنده ی آهسته مجید در گوش احمد طنین انداز شد !!!  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 10:28 توسط احمد |