صبح جمعه وقتی وحید پسر ده ساله و ته تغاری احمد گریه کنان وارد خونه شد و چشم پدرش به او افتاد ، مثل شیری خشمگین از جا پرید و غرش کنان فریاد زد : چی شده ؟ کی تو رو زده ؟!
وحید که چند دکمه ی پیراهنش کنده شده و زخم اندکی روی گردنش بود با چشمانی پرُ از اشک با هق هق گریه گفت : بابا جون ، رضا تو کوچه با من دعوا کرد و منو کتک زد . پدرش پرسید : رضا کیه ؟! وحید گفت : پسر آقای آستانه.احمد گفت : پدرشو در میارم فکر کرده کیه ؟ خونشون رو بلدی ؟ گفت : آره بابا جون بلدم .
احمد بلند شد و اومد با بچش از خونه بزنه بیرون که مادر وحید دوید و دست پسرش رو گرفت و گفت : مرد کجا داری میری ؟ میخوای شر بپا کنی ؟ دو تا بچه بودن و تو بازی با هم دعوایشان شده ، خوب دو باره با هم آشتی میکنن ، حالا یه کم گردن بچه زخم شده عیبی نداره . بعد رو کرد به وحید و گفت : بیا مامان جون ، آلان یه چسب زخم میزنم رو گردنت زود خوب میشه . گریه نکن عزیزم چشات درشت میشن .
وحید آروم شد اما احمد گیر داده بود و ول کن قضیه نبود و گفت : چی چی رو خوب میشه خانوم ؟! ببین چیکار کرده ؟ بچه رو زده لت و پار کرده ! باید حق شو بزارم کف دست باباش . خونشون رو رو سرشون خراب میکنم .زندگیشون رو به آتیش میکشم . عزیز دردونه ی منو میزنن؟!
بعد دست پسرش را محکم گرفت و از خونه زد بیرون و توی کوچه بطرف خونه ی آقای آستانه تنوره کشید . مچ دست وحید درد گرفته بود و به پدر عصبانیش گفت : بابا یه کم یواش تر ، دستم درد گرفت !
احمد توی راه هم داشت رجز میخواند تا رسید به در خونه ی آقای آستانه . از بین راه پاره آجری به دست گرفته بود . وقتی به اونجا رسید با پاره آجر و با خشونت تمام چند بار محکم به در حیاط کوبید ! بعد رو کرد به پسرش و در حالی که از عصبانیت دهانش کف کرده بود گفت : آلان ببین چیکار میکنم ؟ پدرشو در میارم و خونه شون رو روی سرشون خراب میکنم و و ......
ناگهان در حیاط باز شد و مرد تنومند سبیل کلفتی در آستانه ی در ظاهر شد و با فریاد نخراشیده ایی گفت : چه خبرته مفنگی ؟ در خونه رو از جا کندی ، مگه سرشیر به تُبره اوردی ؟
احمد آهسته پاره آجر رو به زمین انداخت و رو کرد به پسرش و با مهربانی تمام گفت : -بابا جان ، پسر این آقا تو رو کتک زده ؟!
وحید گفت : آره بابا جون پسر همین آقاهه منو کتک زده .
احمد گفت : بدو پسرم دست عمویت رو ببوس ، بدو ببینم !!
وحید هاج و واج ایستاد و به پدرش خیره شد !
مغازه پارچه فروشی آقای مدنی که از مدنیت هیچی سرش نمیشد توی بازار سر نبش وردی کوچه باریکی بود که خونه ی احمد و یاس و بقیه بر و بچه های محله اونجا قرار داشت .بچه های محله که همگی جوان و پر انرژی و مملو از جوش و خروش بودند ، معمولن تیپ زده و سر نبش کوچه در حدود کمتر از یک متری مغازه پاتوق میکردند .
شلوارهای لوله تفنگی و پاچه گشاد و موهای بیتلی ، مد روز آن موقع ها بود . پاچه های شلوار آنقدر گشاد و بلند بود که لِف لِف کرده و روی زمین کشیده میشد . زیر پاچه های شلوار را زیپ میدوختیم تا در اثر سایش به زمین زود پاره نشوند . کم کم دوختن زیپ مد شد .
بارها و بارها اتفاق افتاده بود که با اخم و تخم و داد و فریاد های مدنی بچه ها با غرولند از آنجا دور شده و بعد از نیم ساعت دو باره تجمع میکردن . حرف مدنی این بود که تجمع جوانها در نزدیکی مغازه اش باعث آجر شدن نونش میشود ! احمد هر چی گشت تا آجری پیدا کند تا با اون کله ی بی مغزش را داغون کند ، پیدا نکرد ! دل بچه ها از تو خونه موندن کفک میزد که نه تفریحی داشتند و نه پولی که جایی برن . بخاطر همین بود که مجبور میشدن رفاقتی دور هم باشن و گپی بزنن . تازه محله ی خودشان هم بود .
مدنی چند بار روی زمین محل ایستادن بچه را گازوئیل ریخته بود تا شلوار بچه ها گازوئیلی بشه و کسی در آن محل نایستد ! لاکردار روی لبه ی سکو مانند مغازه اش را هم گریس میمالید که اگر بعضی از بچه ها از ایستادن خسته شدن نتوانسته باشن روی لبه ی مغازش بشینن !!
کفر بچه ها از دسیسه ها و رفتار های مدنی بالا آمده بود و از اینکه هر روز خدا قیافه ی زهر ماری مدنی و داد و فریادش را تحمل میکردن ، بد جوری حالشان گرفته شده بود . هرچه فکر کردن تا راهی برای این معضل پیدا کنن افاقه نکرد !
آن روز ساعت یک بعد از ظهر بچه های محله دور هم جمع شده بودن تا قرار مدار رفتن به استادیو ورزشی ، برای دیدن مسابقه فوتبال را برنامه ریزی کنن .
کارگر بخت برگشته ایی با کلنگی بر دوش در حال رد شدن از آنجا بود . فکر بکری همچون شهابی روشن از آسمان مخیله احمد گذشت ! با سرعت همان شهاب فکرش را با دوستانش مطرح کرد . همه موافقت کردن که آنرا اجرا کنن . برای اجرای طرح ، کارگر بی نوا را صدا کرده و از او پرسیدندکه : کار میکنی ؟ گفت : هالو کارتون چنه ؟! بچه ها به او گفتن : میخواهیم موزائیک های جلو این مغازه را بکنیم و عوض کنیم !ُ گفت : مو کنتراتی کار ایکنم و متری ده تومن ایگیرم و موازئیکا رو ایکنوم ! ازش پرسیدن اسمت چیه؟ گفت گل مراد . بش گفتن : بابا ،خور زمار چه خبره ، کمتر بگیر و قال قضیه را بکن ؟ . گفت : کمتر صرف نیکنه . گفتن : باشه قبوله . ارزش ده تومان اون موقع خیلی بیشتر ازهزار تومن حالا بود ! گل مراد بلافاصله تفی توی کف دستاش انداخت و با گفتن یه یا علی شروع به کندن موزائیک های جلوی مغازه آقای مدنی کرد !! چنان ضربات محکم و شدیدی به زمین میزد که هر بار چند تیکه از موزائیک ها به اطراف پخش و پلا میشد .
گل مراد حدود دومتر از موزائیک ها را کنده بود که احمد یکی از بچه ها را به در خانه ی آقای مدنی فرستاد تا به او بگوید : دیوانه ایی دارد موزائیک های جلوی مغازه ات را میکند ! آقای مدنی با تنبون آبی راه راه و پای برهنه سراسیمه آمد و با گارگر بیچاره دست به یخه شد که : مردیکه ی دیوانه چرا اینکار و کردی؟! گل مراد فریاد میزد : دو متر کندم ، مزدم ایبویه دو یست تومن . زود باش مزد ایمانه بده !! و گر نه با همین کلند مزغت را سوراخ ایکنم !!
پشت گاری های توی بازار قایم شده بودیم و داشت قند توی دلمان آب میشد !