تبليغاتX
یاس پنج پر

 

ستاره های آسمان سینه ام

در کویر سوخته ی تنهایی ام

پرپر شدند

*

کاش اشک های به جان آمده ام

همچو سیلابی ویرانگر و مست

نگین گلواژه های عمرم را

سراسیمه به همراه می برد

*

بیاد درختان خشک و سوخته ی باغ بی حصار

بیاد لاله های واژگون غمگین و مُرده

بیاد خورشید ارغوانی دل شکسته

میان ابرهای تیره و کبود

در افق سرد بی پرنده

فریاد بی صدای شکستن حرمت حریم محبت و عشق

آتشی زد به سروستان هستیم و قلبم را

از طپش های سپیدش

به آبشار نفرت و کینه سپرد

*

کودک نازنین جانم

به کدامین گناه نا کرده

به دار مجازات آویخته شد ؟!

(( کمترین هدیه به دوستان خوبم که به کلبه ی فقیرانه ام سر میزنند . احمد ))

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:14 توسط احمد |

                          

 

صبح زود توی گرگ و میش هوا ، وقتی احمد خواب آلوده پا به حیاط گذاشت و ماشینش رو ندید ، عرق سردی به پیشانیش نشست و زیر زانوهاش سسُت شد و تنش شروع کرد به تند تند لرزیدن .

زبانش بند آمده بود . به یکباره زیر دلش خالی شد و احساس غربت و تنهایی چنان به جانش افتاد که فکر کرد زیر بار این مصیبت بزرگی که رخ داده کمرش کج و بند بند وجودش به یکباره از هم جدا شده است .

- ای خدا بیچاره شدم ! این جمله را گفت و با دو دست محکم به فرق سر خودش کوبید و سراسیمه به داخل خانه دوید و با داد و فریاد همه ی اهل خانه از بزرگ و کوچک را از خواب ناز صبحگاهی بیدار کرد که : چه خوابیدید که بدبخت شدیم ، بیچاره شدیم ، ماشین نازنینم رو بردند ! خدا لعنتتان کنه ای دزد های مادر به خطا ، ای بی وجدانای از خدا بی خبر ! ای خدا بیچاره شدم . خدایا حالا چیکار کنم !؟

احمد وسط هال ولو شده بود و همه دوره اش کرده بودند .

 آنقدر ناگهانی شروع به داد و فریاد کرده بود که همه شوکه شده بودند که واقعاً اتفاق ناگواری رخ داده است !

مادر احمد با چادر نماز سراسیمه از اتاق مجاور بیرون زد و فریاد کشید :

- خدا مرگم بده چرا همچین میکنی ؟ نفهمیدم تو نماز چی خوندم ؟ آخه بچه چته اول صبح همه رو آشفته کردی ؟ حواست کجاست ؟ مگه دیشب خودت ماشینتو ندادی به امیر برادرت ؟!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:15 توسط احمد |