تبليغاتX
یاس پنج پر

 

زنگ تفریح بود و توی مدرسه غوغایی بپا شده بود . بچه ها کپه کپه ، اینجا و آنجا جمع شده بودند و در مورد تخته پاکن نمدی که آقای شایگان گفته بود درست کنن ، حرف میزدن .

داستان از این قرار بود که زنگ ریاضیات ، آقای شایگان سر کلاس سوم (ج) به مبصر میگوید:چرا تخته سیاه رو پاک نکردی ؟بلند شو بیا تخته رو پاک کن میخوام درس بدم . مبصر کلاس مظلومانه میگوید : آقا تخته پاکن نیستش ! نمیدونم کی اونو از کلاس برده و کجاست ؟!

آقای شایگان بداخلاق ترین و خشن ترین و بی منطق ترین معلم مدرسه  با آن صورت مربع شکل و قد کوتاه و صدای نخراشیده اش بدبختانه درس سخت ریاضی هم میداد و بچه ها حتی اگر درس رو هم بلد بودن با دیدنش ، از ترس و واهمه ، ریپ میزدن و سوتی ببار میوردن .

اون روز کله کرد و با عصبانیت تمام فریاد زد : بی عرضه ها ، فردا بدون استثناء همتون یکی یه دونه تخته پاکن نمدی باید بیارن .

مگه کسی جرئت داشت نطق بکشه که تکیه کلامش تتق بود که "یعنی همه ی شما خر هستید و در خرگاه جمع شده اید !! در حالیکه تتق بمعنی آسمان و خیمه ی بزرگ است و او این را نمی دانست !

عجب گرفتاری درست شده بود ! حالا این همه دانش آموز از کجا این همه نمد باید تهیه میکردن ؟ اونم تا فردا ! مگه میشد بهانه آورد و یا غیبت کرد و یا هر طرفند دیگری بکار بست ؟ نه امکان نداشت ! باید فکری کرد ، کاری کرد کارستان !!!

معلوم نشد کدوم شیر پاک خورده ایی این فکر را کرده و مشکل تهیه نمد رو حل کرده بود ! مواد لازمش یه دوچرخه بود و کمی تا قسمتی جرئت و جربزه ! طرز تهیه اش هم این بود که از پشت سر به روستای هایی که برای خرید و کاری به شهر آمده بودن و کلاه نمدی به سر داشتن نزدیک بشوی و کلاه از سر آنها برداری و به سر خودت بگذاری !!!و با سرعت فرار کنی ، بقیه اش هم که دیگه معلوم بود .

فردای آن روز همه با تخته پاکن نمدی به مدرسه آمده بودن !

فیضی همکلاسی احمد همه ی بچه ها رو دور خودش جمع کرده بود و داشت ماجرای برداشتن کلاه نمدی روستایی بخت برگشته ایی را با آب و تاب تعریف میکرد که : بچه ها وقتی کلاه رو از کله ی یارو برداشتم ، با سرعت تموم شروع کردم به پایدون زدن و در رفتن ، هر چند متری که ازش دور میشدم برمیگشتم و به پشت سرم نیگاه میکردم . دیدم یارو مثل فشنگ داره دنبالم میدوه و هی میگه : تنه خدا یکی بدام برسه و ای بچ یل که سوار چرخه س بگره ، دزد ، دزد .... ! این جمله رو با دهن کج گفت و بچه ها زدن زیر خنده ! بعد ادامه داد : بچه ها ناکس مثل باد میدوید و منم از این کوچه به اون کوچه و خیابون به خیابون در رفتم تا با زحمت خیلی زیاد ، در حالیکه لبام از ترس خشک شده و بدنم کاملاً میلرزید ، از دستش خلاص شدم ! وقتی رسیدم خونه و قیچی اوردم که کلاه نمدی رو پاره کنم تا به اندازه ی تخته پاکن از اون نمد در بیارم ، دیدم یه پلاستیک توی اون دوخته شده !! مثل یه جیب شلوار ! وقتی دست کردم تو پلاستیک دیدم پره پوله !!!!!!

کر کر خنده ی بچه ها حیاط مدرسه رو پر کرد .

 

دو قطره اشک داغ از چشم احمد چکید .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 12:28 توسط احمد |