بمحض ورود به دفتر کار محسن ، اولین چیزی که توجه احمد را به خود جلب میکند ، گلدان لکنته ی کبره بسته ایی است که روی چهار پایه ی آهنی پت و پهن و زنگ زده ایی قرار دارد . توی گلدان پیچک بزرگی است که شاخه هایش را به سقف اتاق رسانده و با گستردن انگشتان سبزش تقزیباً همه ی سقف اتاق را در آغوش گرفته . بعضی از برگهای پیچک زرد و جای جایی از ساقه بدون برگ و استخوانی رنگ شده و گرد و غبار روی برگها ، از شادابی و جلوه آن کمی کاسته است .
توی گلدان پر از تفاله چای است . ظرف زیر گلدان که اضافه آبیاری ، درون آن میچکد به رنگ قهوایی و چرک مُرده و بوی زُهم میدهد . شیشه های پنجره پشت گلدان به واسطه نم و رطوبت و گرد و غبار محیط کدر و تیره شده و نور کم رنگی به درون اتاق میتابد . لامپ های مهتابی سقف اتاق دائماً روشنند و کمبود نور داخل اتاق را جبران میکنند .
دو بوته بسیار سر سبز در کنار پیچک از میان تفاله چایی های داخل گلدان سر بدر آورده و قد کشیده اند .
احمد به محسن میگوید : انگار فقط باقیمانده چای داخل فلاکس رو تو این گلدون زبون بسته سرازیر میکنی و بش نمیرسی ؟! نگاه کن برگاش پره خاک شدن و نمیتونه نفس بکشه . بعد به طرف گلدون میرود و دست به دو بوته سبز میکشد و میپرسد : چه سرسبزند ! اینا چین ، آقا محسن ؟
محسن میگوید : خِدِر همکارم اینا رو کاشته . دو تا هسته ی سیب و گلابی اورد و تو گلدون کاشت و گفت : اینا سبز میشن ! من باورم نشد و بش گفتم : بابا سیب و گلابی تو گلدون سبز نمیشه ، اونم اینجا ! اما خدر گفت : دونه و بذر گیاه از زیر خاک و تو تاریکی ، با عشق و امید هر طور شده خودشون رو به نور میرسونن و رشد میکنن . محسن ادامه داد :
احمد جان "خدر راست میگفت " . بعد از مدتی اینا سبز شدن و رشد کردن .
****
حدود یکماهی میشد که پیش محسن نرفته بودم ، بوته های گلابی و سیب بد طوری فکرم رو مشغول کرده بودن و دوست داشتم اونا رو دو باره ببینم .
وقتی اون روز وارد دفتر کار محسن شدم ، بلافاصله نگاهم رو بطرف گلدان انداختم . بوته های سیب و گلابی تا نزدیک سقف اتاق قد کشیده بودن و برگهای جوانشان به برگهای پیچک سقف اتاق سلام کرده بودند .برگهای سرسبز دندانه دار و کنگره ایی بوته سیب و گلابی با صلابت خاصی و کاملا ًشگفت انگیز به سمت پنجره روی برگردانده بودن .همه ی برگهایشان !
پیچک همچنان ساکن و بی حرکت پنجه هایش را به رشته های نخ سقف اتاق ، قلاب کرده بود .
احمد روی صندلی روبروی گلدان می نشیند و چشم سیاهش را به چشم سبز بوته ها می دوزد و فکر مکیند تا چند روز آینده ، وقتی بوته ها آخرین ارتفاع اتاق را طی کرده و به سقف رسیدند ...........!!
احمد نگران از سر نوشت تلخ بوته های سیب و گلابی ، فنجان چایش را تلخ مینوشد و از دفتر کار محسن بیرون میزند .
صبح روز شنبه بود و احمد کمی دیرتر از همیشه از خواب بیدار شد . با وجودیکه مادرش چندین و چند بار صداش کرده بود ،فقط گفته بود : هوم ، غلطی زده و دو باره خواب گز میکرد .
صبحانه رو خورده نخورده ، کتاباشو زد زیر بغل و با عجله به سمت خونه بهروز دوستش دوید که طبق معمول با هم برن دبیرستان منوچهری که کمی هم از خونه شون دور بود .
وقتی در زد ، مادر بهروز اومد در رو باز کرد ، احمد سلامی کرد و گفت : بهروز ؟ مادرش گفت : احمد جون بهروز امروز نمیاد مدرسه .دیشب از سگ ترسیده و حالش خوب نیست !
احمد نگاهی به ساعتش انداخت ، فرصت نبود که ماجرا را بپرسد . خدا حافظی کرد و به سمت دبیرستان شلنگ تخته بر داشت .
سر کلاس جای بهروز خیلی خالی بود . بهروز هم بچه ی با احساسی بود و هم خط خوبی داشت . برای اکثر بچه های کلاس شعر های خوبی با نی قلم و مرکب به یادگاری نوشته بود و برای همین همه دوستش داشتن . غیبش خیلی تو چشم میخورد!
احمد به همه گفته بود که : بهروز دیشب از سگ ترسیده و حالش بد شده و نتونسته بیاد سر کلاس ! بچه های کلاس پنجم (ج ) وقتی اینوشنیده بودند ، احمد رو سوال پیچ کرده بودن که چه جوری ؟ کی ؟ کجا و مشتی چرای دیگه و احمد که گفته بود : بابا بخدا من نمیدونم ، صبح که رفتم دنبالش که با هم بیائیم ، مادرش گفت . آخه من از کجا باید بدونم ؟!
زنگ تفریح بچه های کلاس پیش دکه ی رستم سرایدار دبیرستان جمع شدن و قرار گذاشتن زنگ آخر برن عیادت بهروز .کیک و نوشابه هم نخوردن تا با پولاشون چن تا ساندیس برا بهروز بخرن و دست خالی نرن !
مادر بهروز با خوشرویی تمام در رو به روی بچه ها باز کرد و تعارف کرد که همه برن داخل اتاق پیش بهروز که تب کرده و دراز کشیده .
بهروز وقتی دوستای همکلاسیش رو دید خواست از جا بلند بشه اما احمد نگذاشت . همه دور تا دورش نشستن و بازار خوش و بش گرم شده بود که احمد ازش پرسید : بهروز جان راستی چطور شد که از سگ ترسیدی ؟!
بهروز با بی حالی و تعجب زیاد پرسید : سگ ؟؟!!
بچه ها همه با تعجب به احمد نگاه کردن ! احمد گفت : آره دیگه سگ !
بهروز لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت : کی بت گفته من از سگ ترسیدم ؟!
احمد گفت : بابا ، صبح که اومدم دنبالت ، مادرت بمن گفت !
بهروز دو باره پوزخندی زد و گفت : دیشب نصفه های شب خواستم خیر سرم برم دستشویی . درِ توالت رو که باز کردم هنوز داخل نشده بودم که در یهو و با شدت دو باره بسته شد . فکر کردم کسی داخله . کمی صبر کردم و تو حیاط قدم زدم ، اما کسی نیومد بیرون ! رفتم تو اتاق و چراغ رو روشن کردم ، دیدم مادرم و مجید برادرم خوابن ، خوب بغیر ما سه نفر کس دیگه ایی تو خونه نیست ! به خودم گفتم : پس کیه تو توالت ؟ شاید خواب آلوده بودم و اشتباه تصور کردم .
دو باره اومدم در توالت رو باز کردم که برم داخل که داشتم منفجر میشدم . اما دو باره در با شدت بسته شد ! یه دفعه قلبم از جا کنده شد و با تمام وجود فریاد کشیدم : کمک ، دزد ..... !!!
دیگه نفهمیدم چی شد ، وقتی به خودم اومدم دیدم مادرم و مجید و چند تا از همسایه ها بالای سرم هستن و مادرم هی میگه : قربونت برم ، نترس چیزی نیست و با قاشق آب قند تو دهنم میریخت و میگفت : تقصیر منه مادر جون الهی من بمیرم !!
بهروز ادامه داد : مادرم دیشب توالت رو که میشوره یادش میره سطل پلاستیکی رو بیرون بیاره و میمونه پشت در !!!
بعد لبخند تلخی زد و گفت : احمد جون من از سطل ترسیدم نه از سگ !!!
ده جفت چشم داشتن احمد رو میخوردند !