یکی از روزهای سرد پائیزی بود که احمد به دوستش اسماعیل گفت : " امروز برای تعمیر سقف خانه مان که پس از هر بارانی چکه میکند ، بنّایی آورده بودم تا کار را ببیند .بنّا پس از بازدید از پشت بام خانه ، متفکّرانه گفت : " باید چند ردیف از موزائیک های روی پشت بام کنده ، قیرگونی و بعد هم موزائیک شود . چهل پنچاه هزار تومان خرج بر می دارد . وقتی خواست برود ، مصالح و ابزار مورد نیاز را هم روی تیکه کاغذی نوشت و قرار شد روز مناسب خبرش کنم تا بیاد و تعمیرات را انجام بدهد .
اسماعیل میگوید : " بابا چه خبره ؟ مگه میخواد قلعه بسازه ؟! برای چی باید اینقدر پول بدی عزیز ؟ مگه ما مُردیم ؟! با بچه ها میایم و درستش میکنیم ! فوقش یه نهار بما میدی ! چطوره ؟
احمد فکر کرد اسماعیل او را سرکار گذاشته و دارد شوخی میکند ، اما وقتی باورش شد که قضیه جدی است قبول کرد و قرار مدار ها گذاشته شد .
روز جمعه روز مناسبی بود . ساعت از هشت صبح گذشته که سر و کله ی پرویز ، رسول ، امیر و اسماعیل پیدا میشود . احمد از روز قبل، بیل و کلنگ ، فرغون و قلم چکش را تهیه و مصالح مورد نیاز را خریده و توی حیاط تلمبار کرده است . هوا آفتابی و همه چیز برای انجام کار ، مهیا و آماده است .
بچه ها ابزار کار را به پشت بام می برند . احمد میگوید : " بچه ها بیاین اینجا . همه به دور قسمتی که قرار است تعمیر بشود حلقه میزنن و نظرات مهندسی یکی پس از دیگری اعلام میشود که چه کنیم و چه نکنیم و چه بیاریم و اوّل از کجا شروع کنیم و بلاخره بعد از بیست دقیقه به این نتیجه میرسند که اوّل دور هم صُبحانه ایی بخورند و بعد هم کار تعمیر پشت بام را یک ضرب به پایان برسانند !
احمد مثل شصت تیر میرود و با سینی چای و بساط صُبحانه نفس زنان به پشت بام می آید . پتویی پهن میکنند و صبحانه را زیر آفتاب دلچسب پائیزی و در هوای آزاد میل میکنند ! بچه ها دارند دندانهایشان را خلال میکنند که رسول پاکت سیگارش را از جیب بیرون می کشد و آخرین نخ سیگارش را روشن میکند . چند پُک محکم میزند و متفکّرانه به کار نگاه میکند و میگوید : " بچه ها کار سختی نیست ، زود تمام میشه .
سیگار به نیمه رسیده که پرویز اونو از دست رسول میگیرد و شروع به کشیدن میکند و به احمد میگوید : " جانِ تو بدو دو پاکت سیگار از سر کوچه بگیر و بیار که با بی سیگاری اصلاً نمیشه کار کرد !
بیچاره احمد با اخم میگوید : " بابا هر چی میخواین یه دفعه بگین بیارم دیگه ! وجداناً این بار چندمه که دارید منو میفرستید پائین ؟ بعد با شتاب از پله ها پائین میرود .
نزدیکی های ظهر کار کندن موزائیک ها به اتمام میرسد . بچه ها همه وا رفته و خسته شده اند . چکش چند بار روی دست احمد خورده ، سر و صورتش پر از خاک و خُل شده و درماندگی در قیافه اش موج میزند !
بین کار ، تعریف خاطره و جُک و صدای قهقهه خنده برای رفع خستگی چاشنی کار بود و البته نوشیدن چای تازه دم و دود کردن سیگار حال میداد !
احمد میگوید : " بچه ها داره دیر میشه ، اگه همینجوری پیش بریم ! الفاتحه مع الصلوات ! دوستانش به او می گویند : " آقا احمد ما رو دست کم گرفتی ! درستش میکنیم . سختی کار کندن این موزائیک های لاکردار بود که الحمدالله تموم شد ! نترس داداش ، تمومش میکنیم بابا !!
دو سه متر موزائیک ، نیم متر ماسه و دو پاکت سیمان با کلی ادا اطوار و طرح و برنامه توسط بچه ها ، بلاخره با هزار جون کندن به پشت بام انتقال پیدا میکنند تا پس از صرف نهار ، کار تعمیر پشت بام با جدیت شروع وسریعاً تمام شود !
نهار در محیطی کاملاً دوستانه خورده میشود ! پشت بندش یکی دو استکان چای و بعد هم چند نخ سیگار دود میشود . بچه ها سنگین شده و دراز میکشند و شروع میکنن به خاطره تعریف کردن . احمد دلش مثل سیر و سرکه میجوشد و دائما به دوستاش میگوید : " بابا بلند شین ، داره شب میشه ، چه غلطی کردم هان ؟! امیر دستش را میگیرد و بطرف خودش میکشد و میگوید : " بابا چته ؟ بگیر بشین ، بزار خستگیمون در بیاد ! آلان بلند میشیم اح ! بچه ها ، این چش شده ؟؟
روی پشت بام مثل بازار مکاره شده است . چند متر گونی، گاری و بیل ، ماسه و سیمان قاطی برای تهیه ملات ! چند تیکه تخته برای آتش روشن کردن و آب کردن قیر و بشکه حلبی خالی ، در سراسر پشت بام پرت و پلا شده اند .
روی پتوی پهن شده ی گوشه پشت بام ، سینی چای با چند استکان کثیف و بشقابی پر از پوست میوه دیده میشود . بیشتر پشت بام مملو از خرده موزائیک های شکسته شده و کلوخه های سیمان است .
خورشید رنگ پریده و هوا رو به تاریکی میرود .
همه چیز برای انجام کار آماده شده است . بچه ها حسابی خسته شده اند ! ابری سیاه همراه با وزش باد ملایمی از سمت شمال سینه آسمان را میشکافد و آسمان بنفش پائیزی را رنگ سیاه می زند .
احمد به آسمان نگاه میکند و میگوید : " بچه ها این همه خوردید ، کمی هم کار ...... هنوز جمله اش تمام نشده که دوستاش ! پشت سر همدیگر غرغر کنان ، راه پله را به طرف پائین طی میکنند !
هوا گرک و میش و دم کرده شده و رعد و برق های کم رنگی در افق دیده میشود .
احمد با آسمانی تیره و تار و هوایی بارانی با سوراخ بزرگی روی پشت بام تنها ایستاده است !