کوچه ی دراز و بی قواره ایی که خونه ی احمد توی اون چپیده بود ، پشت دبیرستان دو طبقه ی دخترانه ایی بود که صدای جیغ و ویغ دخترا تو زنگ تفریح همه ی نگاه ها رو بطرف خودش میکشید .
پنجرهای بزرگ مستطیلی شکل کلاس ها که شیشه ی بعضی از اونا شکسته شده بود ، بطرف کوچه خمیازه میکشیدن .
دم در خونه ی احمد اینا شده بود پاتوق همکلاسی های پانتومیم کاری که انگار زبان اشاره را هم تو کلاسهای آکادمیک بصورت حرفه ایی یاد گرفته بودن !
چندین و چند بار همسایه ها با تندی گفته بودن : مگه اینجا تیاتر دارین ؟! اما کو گوش شنوا !
گاه گاهی پیش اومده بود که تک و توک ، یکی دو تا از دختر دبیرستانی ها همینطور که با هم حرف میزدن با عجله از اون کوچه رد بشن .
اون روز رضا طبق معمول به بهونه ی درس و مشق اومده بود پیش احمد و میخ شده بود . هر چی احمد بش گفت : رضا ، جان من بیا بریم تو . بابا همسایه ها گیر میدن و هر روز به بابام شکایت میکنن که ما دختر جوون داریم و چه و چه . بیا بریم داخل ، با هم یه چایی هم میخوریم . اما رضا راضی نمیشد و میگفت : زود میرم .
رضا داشت با احمد حرف میزد که یه دختری پیچید تو کوچه . رضا مثل شاهینی که تو آسمون دنبال شکار پرسه میزنه، تا چشمش به دختره افتاد ، شروع کرد به زبون ریختن و تعریف و تمجید که : نیگاه کن پسر ، عجب تیکه ایی داره میاد . وای خدا ، نگاه کن چه با ناز راه میره و همینطور که یه بند ور میزد با عجله تو جیباش رو دنبال شماره تلفنش که رو یه کارت نوشته بود داشت زیر و رو میکرد .
احمد داشت رنگ به رنگ میشد و سعی کرد حرفش رو قطع کنه ، اما رضا چنان محو دختره شده بود که همه چی رو فراموش کرده و هنوز داشت به چرت و پرتاش ادامه میداد .
رضا کارت به دست ، آماده باش وایستاده و داشت این پا اون پا میکرد که شماره تلفنش رو بده به دختره که دیگه به نزدیکی اونا رسیده بود .
وقتی دختر خانمه رسید به در خونه ، به احمد گفت : داداش سلام و رفت تو !!!!!!
زمین مثل پنجره های کلاس که خمیازه میکشیدند ، خمیازه کشید و رضا پرت شد تو دهن زمین !