كيان از دوستان قديمي احمد است . به همسرش شديداً وابسته و به خانواده اش عشق ميورزد . بازي شطرنج را خوب بلد است و اكثر مواقع طرف مقابل را كيش و مات ميكند . آن روز هم طبق معمول داشت با احمد شطرنج بازي ميكرد و سيگار ميكشيد و حرف ميزد و ميگفت : سر كار يه همكاري دارم به اسم مصطفي ، خونه خراب آب از دستش چكه نميكند . حقوقش اندازه منه ، اما وضعش خيلي از من بهتره !
احمد از كيان پرسيد : حالا چي شده كه ياد رفيقت افتادي ؟ كيان گفت : چند وقت پيش سركار بحث صرفه جوغي شد « ببخشيد از بس وضعمان خوب است و نعمت فراوان ! هنوز ياد نگرفته ام كلمه صرفه جويي را درست تلفظ كنم » !
پك محكمي به سيگارش زد و اسب سفيدش را حركت داد و ادامه داد : مصطفي بمن گفت : من در عرض دو ماه سيصد هزار تومان پس انداز كرده ام ! اول فكر كردم گوشم اشتباه شنيده و او گفته : سي هزار تومان ! براي همين بود كه از مصطفي پرسيدم : چقدر ؟!! گفت : سيصدهزار تومان . گفتم : چطوري اينكار را كردي ؟ امكان نداره ! مگه حقوق تو بين چهارصد و يا پانصدهزار تومان نيست ؟ گفت : درسته ، البته با اضافه كاري وكج كردن گردن !
به او گفتم : ماشين كه نداري مسافركشي بكني و جاي ديگري هم كار نميكني و متاهل و دو تا بچه داري ، درسته ؟ گفت : آره ، درسته . گفتم : لامصب آخه چطور اينكار رو كردي ؟ مگه فقط آب ميخورين و كف دفع ميكنين ؟!
احمد زد زير خنده و سرباز سياهش را حركت داد و گفت : خوب ، همكارت مصطفي چي گفت ؟ كيان گفت : مصطفي برايم توضيح داد كه من يك دفتر دارم كه همه ي خرج و مخارج روزمره ي زندگيم را توي آن دفتر مينويسم و زنم را موظف كرده ام كه هر چه ميخرد ، توي آن دفتر بنويسد ! مثلا : دو عدد پفك براي ريحانه و حامد ! نيم كيلو نخود لپه براي پختن چهار وعده آبگوشت ! يك عدد صابون رختشويي و و .... ! احياناً اگر خودم هم چيزي بخرم ! توي همان دفتر ثبت و ضبط ميكنم و آخر هر ماه حساب كتاب و دخل و خرج زندگيم دستم مي آيد و هر ماه پس انداز دارم براي روز مبادا !!
احمد گفت : بابا دود سيگارت خفم كرد ، خاموشش كن . خوب ، اگر آدم حساب كتاب زندگي دستش باشه خوبه اما نه اينطوري ! خدا به زنش صبر بده !
كيان گفت : من آن روز خر شدم و باورم شد كه با داشتن يك دفتر و نوشتن مخارج زندگي توي آن ، من هم ميتونم پس انداز كنم ، آخه دهم و يا پانزدهم هر ماه حقوق من تمام ميشود و هر ماه بايد يا مساعده بگيرم و يا قرض و قوله كنم !
چند تا از مهره هاي سياه شطرنج افتاده بودند كناريكي دو تا مهره سفيد ! كيان به احمد گفت : حواست كجاست ؟ كيش ! احمد گفت : خدا قسمت كنه . كيان گفت : كيش بابا ، با شطرنجم ، فكر كردي ميگم بيا بريم كيش ؟! مگه امامزاده است كه ميگي ( خدا قبول كنه ) !
كيان ادامه داد : سر ماه كه حقوق گرفتم ، از سر راه رفتم يك دفتر فانتزي خريدم و رفتم خانه و زنم را صدا كردم و به او گفتم : خانم بيا بشين كارت دارم ! خانمم با تعجب آمد نشست روبروم و فكر كرد اتفاق بدي افتاده و گفت : خدا مرگم بده كيان ، چي شده ؟ از كار اخراجت كردن ؟ گفتم : نه بابا ، صبر كن الان برات ميگم . خانم ببين همه ي همكارام هر ماه دارن براي روز مبادا ! پس انداز ميكنن و وضعشون از من خيلي بهتر شده !
خانمم اخم كرد و گفت : اين حرفا چيه ميزني ؟ يعني ميگي من ... ! گفتم : خانم ميزاري حرف بزنم يا نه ؟ گفت : خوب بگو . بعد حقوقم را گذاشتم روي دفتر فانتزي و گفتم : ببين خانم از اين ماه هم من و هم تو هر چي خريديم بايد تو اين دفتر بنويسيم تا حساب كتاب زندگي دستمون باشه و ..... هنوز حرفم تمام نشده بود كه خانمم با عصبانيت بلند شد و با لگد محكم زد زير پولها و دفتر و گفت : مُرده شور اون پولات با اون دفتر نكبت ! و شروع كرد به گريه زاري كه : حالا من .... اي واي خدا منو بُكش . ببين به چه روزي افتادم و و و .... ! هي گفت و گفت و بعد هم چادرش را سرش كرد و رفت خونه باباش ! هر چي سعي كردم جلويش را بگيرم نشد .
احمد مثل هميشه كيش مات شده بود و داشت مهره هاي سياهش را جمع ميكرد !
كيان داشت بد و بيراه ميگفت كه : خدا لعنتت كنه مصطفي با اين طرح صرفه جوئی و پس انداز ! بيچارم كردي لعنتي ! خدا بيچارت بكنه ، مصطفي نامرد !
احمد داشت بلند بلند ميخنديد و از كيان پرسيد : آخرش چي شد ؟
او گفت : بعد از يكهفته منت كشي ، تونستم خانمم را بيارم آشتي ، اما من بدبخت سه ماه آزگار تحريم بودم !!
پ - ن
خواهر گلم مخمل - قاعده بازی را بلد نیستم ! لطفا راهنماییم کنید .
به کلموک :
گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی
پاسخ همین ترا ، تنها ، شنیدن است
حسين توي صندليش جا بجا شد و از احمد پرسيد : احمد ، چرا بعضي از ضرب المثل ها مصداق ندارن ؟
احمد ازش پرسيد : چرا ؟ مگه چي شده ؟ انگار حسين منتظر بود كه احمد ازش سوال كنه . آب دهنش رو فرو برد و گفت : پارسال همين موقع ها ، دم دماي عيد نوروز و خونه تكوني بود كه ما تنها فرش رنگ و رو رفته و پلاسيده ي خودمون رو تو حياط خونه و با كمك مادرم شُستم . بعد هم منِ لاجون با هزار فشار به گُرده و اعضاء و جوارحم ، اونو بردم به پشت بوم و رو ديوار مشرف به كوچه تو آفتاب پهن كردم كه خشك بشه .
عصرِ رنگ پريده ، رفتم پشت بوم كه ببينم اگه قالي خشك شده اونو بيارم پائين . دستي به موهاي فرش كشيدم و ديدم هنوز يه نمي به تنش مونده ! گفتم بزارم بمونه تا فردا صبح كه خشك خشك بشه . راستي ، احمد ديدي وقتي قالي رو تو خونه ميشوري ، اگه خوب خشك نشده باشه و اونو بياري تو اتاق و پهن كني ، چه بوي گندي داره ؟ احمد لبخندي زد و گفت : آره ميدونم .
حسين ادامه داد : همون موقع پيش خودم فكر كردم ، ممكنه شب تا صبح ، هوا دگر گون بشه و باد بياد و قالي نا غافل بيفته تو كوچه . برا همين چن تا بلوك گذاشتم رو لبه فرش و بخودم گفتم : (( كار از محكم كاري عيب نميكنه )) ! بعد هم اومدم پائين .
تو گرگ و ميش دم صبح ، با داد و فرياد هاي جگر خراشي سراسيمه از خواب پريدم ، اونقدر آشفته شده بودم كه فكر كردم محشر بپا شده ! داشتن درِ خونه رو از پاشنه در مي اوردن . از صداهاي در هم برهم تو كوچه فهميدم كه يه عده اونجا جمع شدن . خيلي ترسيدم و داد زدم : خدايا كمكم كن و مثل شصت تير رفتم در رو باز كردم .
حسين آه عميقي كشيد . سر خودشو چند بار به چپ و راست حركت داد و كف دستش رو روي پايش كوفت و گفت : چشمت روز بد نبينه ، تو كوچه ، زير ديوار خونمون ، يه آدم فزرتي مفلوك تر از خودم ، غرق خون افتاده بود رو زمين و جماعت دورش رو گرفته بودن و هر كسي حرفي ميزد و دستوري ميداد كه : زنگ بزنين پليس بياد ، آمبولانس خبر كنين ، بيچاره داره جون ميكنه ، قالي رو از روش ور دارين و و ..
تو اون هاگيرواگير ، پيرزن همسايه اومد كنارم و سُقلمه ايي زد به پهلوم و گفت : خير نديده چطوري دلت اومد اين بيچاره رو با بلوك بزني ؟
منو ميگي ، مثل آدماي جن زده زبونم شده بود عين سنگ پا ، گرد و قلمبه ! گيج و مات داشتم بربر اونا رو نيگاه ميكردم و نميدونستم چي شده و قضيه از چه قراره !
بعداً برام روشن شد كه اون بنده ي خدا يه دزد ناشي بوده و به كاهدون زده . تو تاريك روشني صبح داشته از اونجا رد ميشده كه چشمش به قالي ما ميفته ، يه لحظه شيطون ميره تو جلدش و ميپره لبه ي فرش رو ميگيره و ميكشه كه بيفته تو كوچه و ورداره ببره كه يكي از بلوكاي روي فرش از اون بالا پرت ميشه و ميخوره به كله ي اون مادر مُرده !
خدائيش چند روز آخر سالي خيلي اذيت شدم تو پاسگاه تا براشون روشن شد كه من بيگناهم و تقصيري ندارم . بعد هم هر چي تو يكسال پس انداز كرده بودم برا مخارج كمرشكن عيد نوروز ، همه رو خرج دوا دكتر اون بي نوا كردم تا خوب شد و رفت دنبال كارش و عيد ما هم خراب شد و رفت پي كارش !
حسين زُل زده بود به احمد و فكر ميكرد هنوز جريان اون حادثه به آخر نرسيده . يه دفعه مثل اينكه ياد يه چيز مهمي افتاده باشه گفت : راستي احمد اگه يارو ميمُرد چي ميشد ؟
راست ميگفت : چي ميشد ؟؟!
پ . ن :
عيــــد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم -- گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديـــــديم كه در كسوت بخت آمده نوروز -- از بيدلي او را ز در خـانه بــرانديـــم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است -- ما آتش انــدوه به آبــــي ننشانديم
آفــــاق پُر از پيك و پيام است ولي مـــا -- پيكي نـــدوانديم و پيامي نرسانديم
احبـــاب كهن را نــــه يكي نامه بداديم--و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
صــــد قافله رفتند و بمقصد برسيدنـــد -- ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم
بس دور در و بـــــام پريدند و تــو ديدي -- خواندند به آوازت و ما هيچ نخوانديم
من داغم و غمگين دلت اي خسته كبوتر-- سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
رفتنـــد حـــريفان و رسيدنـــد به آفاق--مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم