در خاك رفت گنج مرادي كه داشتيم ما را نماند خاطر شادي كه داشتيم
سلام اي برادر سفر كرده ، سرت سلامت باد .
خواستم برايت چيزي بنويسم و درد دلي ، امّا ...
راندي ز نظر چشم بلا ديده ي ما را اين چشم كجا بود ز تو ديده ي ما را
اگر چه راه و رسم رفاقت و حق دوستي را تا سر حد كمال ( بنظر خودم ) بجا آوردم و گفته بودم :
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود
اما روزگار غريبي است نازنين . نه ؟ روزگار شعبده باز ، اميدم را به ياس داد !
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز كه باطل بود !
ما ز ياران چشم ياري داشتيم ، اي عجب از چشم خون پالاي من ، در انتظار سايه ايي يا شميم بوي يك يار عزيز .
هرم گرماي جنوب و بوي شرجي ، بوي شمشاد هاي باغ ملي بوي شط ، بوي پس كوچه هاي عامري ، بوي خارك ، طعم شيرين رطب ، بوي ياس !
من فرياد زدم از درون :
مگرش خدمت ديرين من از ياد ببرد اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم
يادت هست ، يادت هست ؟
با تو اخلاصم دگر شد بسكه ديدم نقص عهد منكه در آتش نگردانم عيار خويش را
چه ميتوانستم بكنم كه نكردم ؟! منكه حديث سنگين ( شكستم ) را در بر سر سفره ي ناكامي هاي خود جار زدم ! جا نزدم ! زدم ؟
كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بي دوست و عاقبت :
گنج صبري بيش از اين در دل بقدر خويش بود لشكر غم كرد غارت نقد اين گنجينه را
يادم هست روزي به عيادت دوست بيمارم به بيمارستان رفته بودم ، اطرافش شلوغ بود و در تخت ديگري نوجوان چهارده پانزده ساله ايي بدون ملاقاتي با چشماني معصوم ، مبهوت به سقف اتاق خيره شده بود . از سر حس انسان دوستي به كنار تختش رفتم و جوياي حالش شدم ، گفت : با ماشين تصادف كرده و از گردن قطع نخاع شده ، خيلي دلم برايش سوخت و به خود گفتم چيزي بگويم كه دلداريش باشد . گفتم : سبحان الله ، انشالله خوب ميشي ، نگران نباش ! و او چنان نگاه عميقي بمن كرد كه تا مغز استخوانم را سوخت ، فهميدم چه غلطي كرده ام ! او با لبخندي تلخي بمن گفت : آره ، حتماً خوب ميشم !
رنج آنهايي كه تخم آرزويي كشته اند آنكه نخل حسرتي پرورد ميداند كه چيست
من چگونه ميتوانستم درد او را احساس كنم ؟ چگونه ؟ انگار با سكوتش بمن ميگفت :
روز مُردن درد دل بر خاك ميسازم رقم چون كنم كس نيست تا گويم غم ديرينه را
ميبيني ؟ چقدر آدم پُررو و بي حيايي شده ام ؟
با اين همه خجالت و ذلت كه ميكشم از هم فرو نريخت زهي روي سخت ما
لايه هاي ته نشين شده ي سبك روحي و سبك سري هاي من و تو ، كه يادگار دوران پادشاهي ما بر زمين بود ، هنوز رنگ خاكستري دارند ؟ سپيدند يا سياه ؟
در دل همان محبت پيشينه باقي است آن آرزو كه بود در اين سينه باقي است
روزگاري قبل ، بمب خنده دست سازم ، در كنارم تركيد و تركش هايش چنان آتشي بجانم زد كه :
وصلم ميسر است ، ولي بر مراد نيست بر دل نهم چه تهمت شادي كه شاد نيست
حتماً تا حالا زياد شنيده ايي كه كسي بگويد : از خودم بدم مي آيد و يا از خودم متنفرم ! امّا شده از خودت بپرسي : چرا احمد بارها و بارها اين جمله را تكرار ميكند ؟ من بتو ميگويم :
ازآنم كس نمي پرسدكه چون پرسد كسي حالم-به اوگويم غمدل آنقدركزمن به جان آيد
اگر بخواهي تا صبح برايت خواهم گفت تا باز به جان آيي !!!
در آخر :
قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند -- بس خجالت كه ازين حاصل اوقات بريم .
(( اينبار اينگونه گفتم ، شايد وقتي ديگر جور ديگر بگويم ! ))
پ . ن :
- روي لاستيك هاي گلگير كاميون مدل پائيني نوشته شده بود :
مــــــــــــن از بيگانگان ديگر ننالم كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
گر از سلطان طمع كردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم ، جفا كــــرد
- منبع : ديوان ، برو كار ميكن مگو چيست كار !
- سفر نامه ي مصور ناصر خسرو !
- تذكرة حبيب السير و السفر و زاد مسافر !
- هفت مقاله باغات جنت العدن و كوير تنهايي !
- كتاب مستطاب گلهاي ياس و احمدك اسير !
ز كـــــوي يـــار مي آيد نسيم بــــاد نوروزي
ازين باد ار مد جويي چـــــراغ دل برافروزي
ندانم نوحه ي قمري بطرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
( به بهانه ي عيد نوروز )
يادم مياد سالها قبل ، ايّام عيد ، پدر مادرمون وقتي ميخواستن لباس عيد بــرامون بخرن ، شرط اول اين بود كه حتما ً بايستي از تن و بدنمون بزرگتر باشن كه برا سال بعد بدرد خودمون يا برادر كوچكتر از خودمون بخوره .
اسم پيراهنا ( بشور بپوش ) بود و از بس برامون بزرگ بودن به تنم گريه ميكردن ! آستيناشون اونقدر بلند بود كه بايد چند تا ميزديم تا اندازه مون بشن ! كفشامون هم معمولاً كتاني و به اسم ( ربن ) بود كه اونم بايد جلويش را پنبه ميزاشتيم تا از پامون در نيايد . اصلا ً نميتونستيم با اون تيپ جلو رفيقامون پُژ بديم !
تو تعطيلات نوروز هم ( كتاب نويسي ) داشتيم ، با خودنويس بايد همه ي كتاب فارسي رو تو يه دفتر صد برگ جلد مقوايي كه همه صفحاتش رو با خطكش و مداد قرمز خطكشي كرده بوديم ، مينوشتيم و همين بهانه ي بود كه از گشت و گذارهاي روزهاي نوروز محروم بشيم و دائماً مورد مواخذه ي ننه بابامون قرار بگيريم .
شيريني مورد علاقه ي همه ي بچه ها ( شكر پنير ) بود كه نقلي بود بزرگ و سفيد و نرم كه بوي هيل و گلاب ميداد ، امّا از خوردنش منع ميشديم كه اگــه زيـــاد بخوريد (مرض قند ) ميگيريد ! اصلا ً زياد هم سر دست نبود !
يادم نمياد كه كسي از فاميل دور و يا نزديك ، اسكناسي بعنوان عيدي بمن داده باشد و اگر هم عيدي بود معمولا ً سكه ايي بود كه مادر از ما ميگرفت تا به مصرف بهينه برساند ! چون ما بچه بودم و دست چپ و راستمان را بلد نبوديم !
شيريني هاي مخصوص عيد رو ننه م ميزاشت توي چمدون فلزي گُل و بوته دار بزرگ گوشه ي اتاق و درش را قفل ميكرد و كليدش را به چاقدش آويزان ميكرد . من از لاي در چمدون بوي شيريني ها را ميشنيدم و چقدر كيف ميكردم !
يادم مياد يـــه سالي ، روز اول عيد نوروز ، رفته بوديم خونه ي عموم برا عـيد خوردني ( ببخشيد برا عيد ديدني) ! آخه نگاه كردن به شيريني ها آزاد بود و خوردن و بُردن ممنوع و گر نه چرا ننه م هي با اشاره ابرو و لزيدن لبش اينو ميگفت ؟ !
عمو صاحب يه دكون كوچيك بقالي بود كه يه در كوچيك تو گوشه ي حياط داشت . وقتي همه مشغول گپ زدن و درد دل كردن بودن من يواشكي از همون در كوچيكه رفتم تو دكون و تو تاريكي دنبال خوردني ميگشتم كه دستم خورد به يه گوني كه توش قند كله بود و البته تيكه هاي كلوخ مانند هم داشت . شروع كردم به كروب كروب خوردن قند و اصلاً تو فكر مرض قند نبودم !
همه ، همه جا دنبالم گشته و حسابي نگران شده بودن . من صداي : احمد احمدشان را ميشنيدم ولي جوابشان را نميدادم چون قند ها هم خيلي خيلي شيرين بودن ! نميدونم چقدر طول كشيده بود تا همه فهميدن كه من اون تو در حال خوردن قند هستم .
اون ساعت تو خونه ي عمو ، بابت قند خوريم كتكي نوش جان نكردم كه آبروي پدر و مادرم را بُرده بودم ، امّا از نگاههاي غضبناك بابام دستگيرم شد كه چه گندي زدم به قند !
اگر چه اون موقع ها قند خورده ، نخوره ، به مرض قند مبتلا نشدم ، امّا همه ي شيريني هاي اون روزگار به دست روزگار تبديل شد به شكر تلخ !