تبليغاتX
یاس پنج پر

در خاك رفت گنج مرادي كه داشتيم                    ما را نماند خاطر شادي كه داشتيم

 

سلام اي برادر سفر كرده ، سرت سلامت باد .

 

خواستم برايت چيزي بنويسم و درد دلي ، امّا ...

راندي ز نظر چشم بلا ديده ي ما را                     اين چشم كجا بود ز تو ديده ي ما را

اگر چه راه و رسم رفاقت و حق دوستي را تا سر حد كمال ( بنظر خودم ) بجا آوردم و گفته بودم :

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد             دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود

اما روزگار غريبي است نازنين . نه ؟ روزگار شعبده باز ، اميدم را به ياس داد !

در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز             چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

باورم نيست ز بد عهدي ايام هنوز كه باطل بود !

ما ز ياران چشم ياري داشتيم ، اي عجب از چشم خون پالاي من ، در انتظار سايه ايي يا شميم بوي يك يار عزيز .

 هرم گرماي جنوب و بوي شرجي ، بوي شمشاد هاي باغ ملي بوي شط ، بوي پس كوچه هاي عامري ، بوي خارك ، طعم شيرين رطب ، بوي ياس !

من فرياد زدم از درون :

مگرش خدمت ديرين من از ياد ببرد              اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم

يادت هست ، يادت هست ؟

با تو اخلاصم دگر شد بسكه ديدم نقص عهد             منكه در آتش نگردانم عيار خويش را

چه ميتوانستم بكنم كه نكردم ؟! منكه حديث سنگين ( شكستم )  را در بر سر سفره ي ناكامي هاي  خود جار زدم ! جا نزدم ! زدم ؟

كام جان تلخ شد از صبر كه كردم بي دوست و عاقبت :

گنج صبري بيش از اين در دل بقدر خويش بود        لشكر غم كرد غارت نقد اين گنجينه را

يادم هست روزي به عيادت دوست بيمارم به بيمارستان رفته بودم ، اطرافش شلوغ بود و در تخت ديگري نوجوان چهارده پانزده ساله ايي بدون ملاقاتي با چشماني معصوم ، مبهوت به سقف اتاق خيره شده بود . از سر حس انسان دوستي به كنار تختش رفتم و جوياي حالش شدم ، گفت : با ماشين تصادف كرده و از گردن قطع نخاع شده ، خيلي دلم برايش سوخت و به خود گفتم چيزي بگويم كه دلداريش باشد . گفتم : سبحان الله ، انشالله خوب ميشي ، نگران نباش ! و او چنان نگاه عميقي بمن كرد كه تا مغز استخوانم را سوخت ، فهميدم چه غلطي كرده ام ! او  با لبخندي تلخي بمن گفت : آره ، حتماً خوب ميشم !

رنج آنهايي كه تخم آرزويي كشته اند             آنكه نخل حسرتي پرورد ميداند كه چيست

من چگونه ميتوانستم درد او را احساس كنم ؟ چگونه ؟  انگار با سكوتش بمن ميگفت :

روز مُردن درد دل بر خاك ميسازم رقم           چون كنم كس نيست تا گويم غم ديرينه را

ميبيني ؟ چقدر آدم پُررو و بي حيايي شده ام ؟

با اين همه خجالت و ذلت كه ميكشم                    از هم فرو نريخت زهي روي سخت ما

لايه هاي ته نشين شده ي سبك روحي و سبك سري هاي من و تو ، كه يادگار دوران پادشاهي ما بر زمين بود ، هنوز رنگ خاكستري دارند ؟ سپيدند يا سياه ؟

در دل همان محبت پيشينه باقي است               آن آرزو كه بود در اين سينه باقي است

روزگاري قبل ، بمب خنده دست سازم ، در كنارم تركيد و تركش هايش چنان آتشي بجانم زد كه :

وصلم ميسر است ، ولي بر مراد نيست         بر دل نهم چه تهمت شادي كه شاد نيست

حتماً تا حالا زياد شنيده ايي كه كسي بگويد : از خودم بدم مي آيد و يا از خودم متنفرم ! امّا شده از خودت بپرسي : چرا احمد بارها و بارها اين جمله را تكرار ميكند  ؟ من بتو ميگويم :

ازآنم كس نمي پرسدكه چون پرسد كسي حالم-به اوگويم غمدل آنقدركزمن به جان آيد

اگر بخواهي تا صبح برايت خواهم گفت تا باز به جان آيي !!!

در آخر :

قدر وقت ار نشناسد دل و كاري نكند  -- بس خجالت كه ازين حاصل اوقات بريم .

(( اينبار اينگونه گفتم ، شايد وقتي ديگر جور ديگر بگويم ! ))

 

پ . ن :

- روي لاستيك هاي گلگير كاميون مدل پائيني نوشته شده بود :

مــــــــــــن از بيگانگان ديگر ننالم                 كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

گر از سلطان طمع كردم خطا بود                 ور از دلبر وفا جستم ، جفا كــــرد

-          منبع : ديوان ، برو كار ميكن مگو چيست كار !

-          سفر نامه ي مصور ناصر خسرو !

-          تذكرة حبيب السير و السفر و زاد مسافر !

-          هفت مقاله باغات جنت العدن و كوير تنهايي !

-          كتاب مستطاب گلهاي ياس و احمدك اسير !

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 21:25 توسط احمد |

ز كـــــوي يـــار مي آيد نسيم بــــاد نوروزي

                                        ازين باد ار مد جويي چـــــراغ دل برافروزي

ندانم نوحه ي قمري بطرف جويباران چيست

                                     مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي

 

                                     ( به بهانه ي عيد نوروز )

 

يادم مياد سالها قبل ، ايّام عيد ، پدر مادرمون وقتي ميخواستن لباس عيد بــرامون بخرن  ، شرط اول اين بود كه حتما ً بايستي از تن و بدنمون بزرگتر باشن كه برا سال بعد بدرد خودمون يا برادر كوچكتر از خودمون بخوره .

اسم پيراهنا ( بشور بپوش ) بود و از بس برامون بزرگ بودن به تنم گريه ميكردن ! آستيناشون اونقدر بلند بود كه بايد چند تا ميزديم تا اندازه مون بشن ! كفشامون هم معمولاً كتاني و به اسم ( ربن ) بود كه اونم بايد جلويش را پنبه ميزاشتيم تا از پامون در نيايد . اصلا ً نميتونستيم با اون تيپ  جلو رفيقامون پُژ بديم !

تو تعطيلات نوروز هم ( كتاب نويسي ) داشتيم ، با خودنويس بايد همه ي كتاب فارسي رو تو يه دفتر صد برگ جلد مقوايي كه همه صفحاتش رو با خطكش و مداد قرمز خطكشي كرده بوديم ، مينوشتيم و همين بهانه ي بود كه از گشت و گذارهاي روزهاي نوروز محروم بشيم و دائماً مورد مواخذه ي ننه بابامون قرار بگيريم .

شيريني مورد علاقه ي همه ي بچه ها ( شكر پنير ) بود كه نقلي بود بزرگ و سفيد و نرم كه بوي هيل و گلاب ميداد ، امّا از خوردنش منع ميشديم كه اگــه زيـــاد بخوريد  (مرض قند ) ميگيريد ! اصلا ً زياد هم سر دست نبود !

يادم نمياد كه كسي از فاميل دور و يا نزديك ، اسكناسي بعنوان عيدي بمن داده باشد و اگر هم عيدي بود معمولا ً سكه ايي بود كه مادر از ما ميگرفت تا به مصرف بهينه برساند ! چون ما بچه بودم و دست چپ و راستمان را بلد نبوديم !

شيريني هاي مخصوص عيد رو ننه م ميزاشت توي چمدون فلزي گُل و بوته دار بزرگ گوشه ي اتاق و درش را قفل ميكرد و كليدش را به چاقدش آويزان ميكرد . من از لاي در چمدون بوي شيريني ها را ميشنيدم و چقدر كيف ميكردم !

يادم مياد يـــه سالي ، روز اول عيد نوروز ، رفته بوديم خونه ي عموم برا عـيد خوردني ( ببخشيد برا عيد ديدني) ! آخه نگاه كردن به شيريني ها آزاد بود و خوردن و بُردن ممنوع و گر نه چرا ننه م هي با اشاره ابرو و لزيدن لبش اينو ميگفت ؟ !

عمو صاحب يه دكون كوچيك بقالي بود كه يه در كوچيك تو گوشه ي حياط داشت . وقتي همه مشغول گپ زدن و درد دل كردن بودن من يواشكي از همون در كوچيكه رفتم تو دكون و تو تاريكي دنبال خوردني ميگشتم كه دستم خورد به يه گوني كه توش قند كله بود و البته تيكه هاي كلوخ مانند هم داشت . شروع كردم به كروب كروب خوردن قند و اصلاً تو فكر مرض قند نبودم !

همه ، همه جا دنبالم گشته و حسابي نگران شده بودن . من صداي : احمد احمدشان را ميشنيدم ولي جوابشان را نميدادم چون قند ها هم خيلي خيلي شيرين بودن ! نميدونم چقدر طول كشيده بود تا همه فهميدن كه من اون تو در حال خوردن قند هستم .

اون ساعت تو خونه ي عمو ، بابت قند خوريم كتكي نوش جان نكردم كه آبروي پدر و مادرم را بُرده بودم ، امّا از نگاههاي غضبناك بابام دستگيرم شد كه چه گندي زدم به قند !

اگر چه اون موقع ها قند خورده ، نخوره ، به مرض قند مبتلا نشدم ، امّا همه ي شيريني هاي اون روزگار به دست روزگار تبديل شد به شكر تلخ !   

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:23 توسط احمد |