تبليغاتX
یاس پنج پر

ناصر و احمد دوستان صمیمی و قدیمی هم ، چند وقت پیش رفته بود عروسی بهرام رفیق پایه شون . بعد از صرف شام ، بق و بوق کنان ، عروس و داماد رو تا خونه ی بخت بدرقه کردن . قبل از ورود دو شاخه شمشاد به منزل نو ، گوسفند زبون بسته ایی رو برای خوش شگون بودن قدم عروس خانوم دم در منزل داماد ذبح و عروس و داماد رو از روی خون اون حیوان عبور دادن .

توی حیاط غوغایی بپا شده بود و بهرام سر از پا نمی شناخت و بازار ماچ و بوسه با شاه داماد گرم بود . احمد و ناصر دم در حیاط ایستاده بودن تا فرصتی پیدا کنن و ضمن تحویل تبریکات خاص به داماد و تشکر و امنتنان از پذیرایی بی منتها ، از او خداحافظی کنن ، اما شلوغ پلوغی جماعت حمله کننده ! این اجازه را به اونا نمیداد .

لاشه ی گوسفند قربونی شده در ته حیاط ، توسط قلابی آویزان و قصاب ، چابک و فرز در حال کندن پوست اون زبون بسته بود . بنظر میرسید تا ساعتی دیگر پوست داماد هم کنده میشود ! پدر داماد شلنگ آب رو گرفته بود و داشت خونهای دم در حیاط رو می شست . سر گوسفند کنار لوله آب نزدیک در حیاط ، خون آلود و با چشمانی باز به حال خود رها شده بود .

ناگهان چشم ناصر به سر گوسفند افتاد . سقلمه ایی به پهلوی احمد زد و با اشاره کله پاچه رو به او نشون داد . احمد پرسید : منظورت چیه ؟ گفت : میخوام این کله رو ببرم خونه و بدم به مادرم امشب اونو بار بزاره و فردا صبح یه ناشتایی دبش و چرب و چلی و مفتی بزنم تو رگ !! احمد گفت : چرا تو ببری ؟ گفت : هان ؟ پس کی ببره ؟! احمد به شوخی گفت : من میبرم ! ناصر گفت : این فکر من بود ، بچه یوری ! چرا تو ببری ، مگه من چلاقم ؟ احمد گفت : ناصر ، میدونی چیه ؟ هر کی زودتر ببره ، مال اونه !

احمد اصلا فکر نمیکرد که ناصر این حرفش رو جدی بگیره ، اما او با یه خیز بلند رفت و گوش گوسفند رو گرفت و سریع از در خونه زد بیرون و اونو گذاشت تو ماشینش و سریع و پیروزمندانه هم برگشت . با حالت شوق و ذوق کودکانه ایی گفت : فکر بکر از من ، خوردن کله پاچه هم از من . بعد برات تعریف میکنم که چقدر خوشمزه بود ، بقول بابام : وصف العیش ، نصف العیش !!

دور و بر داماد کمی خلوت شده بود . دوستان هم پایه فرصت رو غنیمت شمرده و سریع بطرف بهرام رفته و ضمن تشکر و امنتنان از شام خوشمزه و مراسم باصفا و آرزوی خوشبخی برای زوجین ، خداحافظی کرده و در آخرین لحظه ، ناصر که از احمد قول گرفته بود در مورد کله پاچه سکوت اختیارکنه ، به بهرام گفت : بهرام جان من از عروسیت یه چیزی بردم ، حلالم کن ! داماد که سر از پا نمی شناخت و در عوالم دیگری سیر میکرد و آنقدر عجله داشت که روی پای خودش بند نبود با لبخند گفت : حلالت !

یکهفته گذشته بود که ناصر ، سر کار ، بهرام رو زیارت میکنه . هر دو رفیق همدیگه رو بغل کرده و چن بار روی هم رو میبوسند . ناصر مجدا به او تبریک گفته و از اوضاع و احوال زندگی متاهلی میپرسد . بهرام اظهار رضایت میکند و خوشحالی خودش رو بروز میدهد . ناصر به او میگوید : بابا یه دست هم تو سر ما بکش ، شاید بختمون باز بشه و نشیم (( پیر پسر )) !!

ضمن گفتگو بودن که ناصر خاطره بردن کله گوسفند و مسائلی که بین خودش و احمد اتفاق افتاده بود رو داشت با آب و تاب برای بهرام تعریف میکرد که ناگهان بهرام با عصبانیت از او میپرسه : چی ؟؟؟ کله ی گوسفند رو تو برده بودی ؟؟؟!! ناصر میگه : خوب آره ، مگه چی شده ؟ منکه به تو گفتم و حلالیت گرفتم . یادت رفته ؟

بهرام گفت : مرد حسابی ، این چه کاری بود که تو کردی ؟ ما تو فامیل از قدیم الایام ، سر گوسفندی که جلوی عروس و داماد قربونی شده باشه رو خوش شگون میدونیم و برای پختن و خوراندن بخشی از اون به عروس و داماد مراسم خاصی داریم ! تو با این کارت پدر منو دراوردی ! نمیدونی اون شب چه بلایی سر من اومد . همه ی فامیل بسیج شده بودن و دنبال کله پاچه میگشتن . اصلا تو میتونی اینو تصور کنی که اون همه آدم ، تو نیمه های شب ، دنبال یه کله ی گوسفند عین دیونه ها این ور و اون ور بگردن ، یعنی چی ؟ انگار غیب شده بود . سوراخی نبود که نگشتیم . دلمون هزار راه رفت .

بهرام آه سردی کشید و گفت : اون شب مادرم چنان قشقرقی برا همین کله پاچه بپا کرد که نگو و نپرس . او شدیدا پایبند این رسم و رسوماته و تا صبح نگذاشت کسی پلک بزنه . همه مثل ماتم زده ها بیدار و عین جن زده ها رنگ پریده و چمباتمه زده بودن . مادرم گم شدن کله ی گوسفند رو نشونه ی بد قدمی عروس میدونست و من داشتم بابت این عقیده ، از اول زندگی مشترکمان ، تاوان سنگینی رو میدادم . 

بهرام نگاهش رو به چشای ناصر انداخت و گفت : الهی مار بزندت ! شب زفافم رو کردی زهر مار !!!!


عکس تزئینی است ( داماد شدن !!!! )

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:29 توسط احمد |

 

 

خاله خديجه تو پوست خودش نميگنجيد كه بهروز رو تو لباس دامادي ميديد . چشاش چنان برقي ميزدن كه صد رحمت به نور مهتاب شب چهارده ! پيراهن سبز گل منگلي پر از پولك و روسري سبزتر كه كمي از گيس هاي نقره ايي بافته شده اش از زير اون بيرون زده بود ، چهره ماه و دوست داشتني او رو دو چندان جذاب كرده بود . مدام انگشتان حنا زده اش رو جلوي دهانش ميگرفت و ( كِل ) ميزد و گاهي هم براي پيامبر صلوات ميفرستاد .

خونه ي قديمي و دور ساز خاله خديجه ، اون شب شده بود محشر كبرا ! كُنار بزرگ و قديمي وسط حياط كه مش حسين شصت سال پيش با دست خودش اونو كاشته بود و سالها پيش به ديار باقي شتافته بود با چراغاني حياط و سعف هاي دم در حياط و آهنگ دايره زنگي و ترانه هاي محلي ،  رنگ و جلوه ي خاصي به شب عروسي بهروز داده بود . خاله خديجه در مهرباني و فداكاري تو فاميل و در و همسايه زبان زد خاص و عام بود ، او با شيره جانش بهروز رو بزرگ و صاحب كمالات كرده بود .

همه چيز به خوبي برگزار و به خير و خوشي داشت به سر سرانجام ميرسيد . شام خوشمزه ايي كه در ديگ هاي بزرگ كنار حياط درست شده بود به مهمانان داده شد و عده ايي از دوستان داماد هم مجلس رو گرم كردن و حال و هواي اونو تازه تر كردن و مادر داماد هم كه روي پاي خودش بند نبود كنار اونا ، بالا و پائين ميپريد و هلهله ميكرد و براشون آرزوي دامادي ميكرد .

بعد از جشن و پايكوبي صرف شام ، همه براي آوردن عروس سوار ماشين ها شدن و بوق بوق زنان بطرف خونه ي عروس كورس بستن !

وقتي عروس و داماد از روي گوسفند قرباني شده عبور كردن و از حياط گذشتن و وارد پذايرايي شدن ، دو صندلي در كنار هم ، انتظار دو شاخه گل را ميكشيد . نيم ساعتي زن و مرد و بزرگ و كوچيك دور عروس و داماد رقصيدن . خاله خديجه خيس عرق شده بود و خوشحاليش وصف ناشدني بود .

قبل از اينكه عروس و داماد به حجله بخت برن ، نوبت بازگشايي هدايا و تحفه ها و (شبوش) هاي مدعوين بود . الحمدالله هدايا و پولهايي قابل توجهي به عروس و داماد داده ميشد و با اعلام هر مورد از آنها صداي ( كِل زدن ) زنها تا چن محله اون ورتر ميرفت . غوغايي بپا شده بود .

خاله خديجه هنوز داشت ميخواند : (( هر چي داروم ، سي تو داروم ، دگه نمبرم گمون ، همنه خرج تو كوردم سر قباله ي حموم )) .

 هفت هشت پيرمرد از نزديكان داماد يكباره اعلام كردن كه ما براي فداكاريهاي سالهاي طولاني ( مار دوماد ) هديه ايي خاص تهيه كرده ايم كه بدينوسيله از زحمات اين مادر فداكار كه در فراق همسر مهربانش ، سالها مبارزه كرد ، به او تقديم كنيم .

همه ساكت شدن و نگاه تحسين آميزشان به روي چند پيرمرد متمركز شد كه ، چه فكر بكري ! احسنت ، شير مادرتان حلالتان ، پيرمرد هم پيرمردهاي قديم !!

مشهدي ماشالله به نمايندگي از همه ، هديه ويژه و مخصوص خاله خديجه رو كه در جعبه ايي كادو پيچي شده بود به ميان جمعيت اورد .

مادر داماد خودش همينجوري هم سرخ بود و از خجالت سرخ تر شد و دائم ميگفت : بابا تو رو خدا چرا شرمنده ام ميكنيد ؟! وظيفه ي مادريم بوده ، لطف خدا بوده ، لطف و محبت شما بوده و و و و ......

بهر تقدير ، اصرار شد كه هديه در حضور همه باز شود .

 جعبه خيلي سنگين بود ! ابتدا شاخه گل روي كادو كنده شد بعد نوار و سپس كاغذ كادوي اون باز شد و از درون جعبه هديه ايي سنگين كه لابلاي چندين برگ روزنامه پيچيده شده بود بيرون آمد !

 خاله خديجه دائم ميگفت : اين چيه اينقدر سنگينه ؟؟!!!

در حين باز كردن برگهاي روزنامه ، ناگهان دسته هاون برنجي بزرگي ، شترقي افتاد روي فرش اتاق !!!!!!

 

پ . ن :

معنی لغوی کلمات محلی بکار رفته به لهجه شوشتر ، دزفولی

کل ( با کسره ک ) - صدای زنگ دار زنان در هنگام عروسی

سعف - شاخه های سبز درخت نخل جهت تزئین سر در منزل داماد

شبوش - هدیه به عروس و داماد در شب عروسی ( معمولا اسکناس )

آواز خاله خدیجه - ( خطاب به داماد ) : هر چه که دارم خرج تو میکنم از سر قباله حمام دامادیت و شکی هم ندارم

مار دوما - مادر داماد

 

(( عکس تزئینی است ))

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:8 توسط احمد |

 

                               

رضا تازه ازدواج كرده ، كلي قرض و قوله و وام و بدهي الي ماشالله ! با وجوديكه پدرش خيلي كمكش كرده ، اما هنوز مشكل كه چه عرض كنم ، مشاكل ها داره ! ديروز هم اومده بود پيش احمد و چن تومني از او قرض كرد كه بره مهمترين قطعه ي پازل زندگي يه جنوبي ، يعني يه كولر گازي بخره تا بتونه دس زنش رو بگيره و بره تو خونه اجاره ايش كه با هزار تو بميري و من بميرم ، تو آخر دنيا اجاره كرده و هنوز نرفته اضطراب تنها موندن همسر جوونش تو خونه رو داره !

از شادابي و سر حالي تازه دامادا ، فقط كت و شلوار و كفش نووش رو داره كه انگار اونم به تنش زار ميزنه ! خيلي درهم و برهم شده و نمي تونه خودش رو متمركز بكنه و مثل ماهي سم خورده ، گيج ميزنه و تا يه لحظه تنها ميمونه ، چشاش بهت ميزنن و ميره مسافرت دور دنيا در هشتاد روز !

احمد ازش پرسيده بود : اگه پول بيشتري ميخواي برات تهيه كنم ؟ رضا گفته بود : نه ، ازت ممنونم .  بنظرم با حقوق اين ماه و مساعده ايي كه گرفته ام و دويست هزار تومني كه تو بمن قرض دادي ، بتونم يه كولر گازي نو بخرم . انشالله فردا شيريني كولر رو برات ميارم .

هوا دم كرده و غبار آلود شده و آدما انگار تو مه زردي ! در حال ناپديد شدن هستن ! رضا سر كار نيومده و دير كرده ، دل احمد آشوب شده و چشماش بي خودي دو دو ميزنن و انتظار ديدن رضا را داره . گاهي كلافه و گاهي با خودش حرف ميزنه و به دلش وعده هاي الكي ميده تا آروم بشه !

ساعت نه صبح شده كه رضا مثل سايه ي مبهمي تو غبار ، از دور پيداش ميشه . دو ساعت ديرتر سر كار اومده . پكر و پكيده و وارفته ! ناي راه رفتن نداره و به سختي پاهاي لاغرش رو دنبال خودش ميكشه .

احمد هرُي دلش ميريزه و جلدي پا ميشه و به تاخت بطرفش ميره . شونه هاي رضا رو ميگيره و تكون ميده و ميگه : چي شده رضا ؟ چرا اينطوري شدي پسر ؟

رضا كه اشك تو چشاش حلقه زده ، با بغُض ميگه : احمد ، بدبخت شدم .

احمد بش ميگه: بابا چي شده ؟ دارم دق ميكنم ! آخه چي شده ؟

رضا سرش رو پائين گرفته و ميگه : ديروز رفتم بازار كاوه كه كولر بخرم ، از همه ي مغازه ها قيمت گرفتم تا رسيدم به يه وانتي كه توش چن تا كولر بود و قيمتاشون يه كمي از مغازه ها ارزون تر بودن ! فروشنده كه ديد دنبال كولرم با چرب زبوني خامم كرد و منم ازش يه كولر آكبند خريدم ! هي گفت بزار برات امتحانش كنم ، اما اگه از آكبندي در اومد ديگه از گارانتي خارج ميشه ! بايد نمايندگيش بياد تو خونتون و ضمانت نامش رو مهر كنه و چه و چه ! منم قبول كردم كه آكبند ببرمش خونه و بعد نمايندگيش بياد و اونو روشن كنه .

رضا چن بار آب دهنش رو قورت داد و به زحمت سعي ميكرد كه اشكش سرازير نشه !

بعد ادامه داد : از سر راه يه جعبه شيريني خريدم و كولر رو با ذوق و شوق تموم ، بردم خونه و به نمايندگيش زنگ زدم . چن ساعت بعد هم نمايندگيش اومد كه اونو روشن كنه ، اما وقتي كارتن كولر گازي رو باز كرديم ، ديديم با مهارت تموم فقط بيست و چهار تا بلوك سيماني رو تو كارتن كولر جا سازي و آكبند كرده بودن !

 من بدبخت هر بلوك سيماني صد يا دويست تومني رو دونه ايي سي و دو هزار تومن خريدم !!! 

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

                                             فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:4 توسط احمد |