آقای نمایشی که مدیر کارخانه شد اولین کاری که کرد دستور داد روبروی اتاق کارت زنی کارگران یک اتاقک کوچک آجری درست کردند. همکاران نزدیکش از او پرسیدند . این اتاقک برای چیه؟ گفت : اگر من بعدا رفتم نگویند فلانی آمد و رفت و آجری روی آجری نگذاشت .
چند ماه بعد آقای حسن حاجی مدیر همان کارخانه شد . او هم اولین کاری که کرد دستور داد همان اتاقک کوچک آجری را خراب کنند همکاران نزدیکش از او پرسیدند: چرا دستور دادیده اید آن اتاقک کوچک را خراب کنند؟ گفت اگر من بعدا رفتم نگویند فلانی آمد و رفت و کاری نکرد.
راننده لودر انگار از خدا خواسته بود تا تلافی تمام سالهای بی عدالتی و ظلمی که در کارخانه به او شده بود را سر اتاقک کوچک آجری در بیاورد . چنگک لودر را با چنان ولعی به اتاقک کوچک آجری کوبید که در همان ضربه اول بند از بند آجر های نو جدا شد و سیم های برق با کلید و پریز ها با تیکه های دیوار سفید گچ کاری شده با صدای آوار در هوا آویزان ماندند.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:28 توسط احمد
|
به همسایه گفتم : درخت برهان روبروی منزلتان دارد خشک میشود ! نمی بینی ؟ با تعجب نگاهی کرد و گفت :آره داره خشک میشه فکر کنم کسی نفتی ، گازوییلی ،چیزی پایش ریخته !! گفتم نه بابا بیچاره فقط آب میخواد تشنه است .
شهرداری فقط روی درختان وسط بلوار پلاکارد میزند که ( شهر ما خانه ی ما ) و ( انرژی هسته ایی حق مسلم ماست ) و به آنها آب میدهد و کاری به کار درختان اینطرف و آنطرف خیابان ندارد. انگار درختها هم پارتی دارند!
بلاخره حاجی همسایه فضول و وراج ما مجبور شد بیل زنگ زده و دسته شکسته اش را بیاورد و کمی دور درخت برهان نیمه زرد بی نوا را گود کند و چند سطل آب نثارش نماید .
چند روز بعد از سر کار بر میگشتم . ساعت چهار بعد از ظهر بود . از سرویس پیاده شدم و می آمدم سمت خانه ، اسفالت زیر پایم از شدت گرما نرم شده بود. حس میکردم دارم با کفش روی قالی راه میروم کیف میکردم .رسیدم به درخت برهان ، زبان بسته سبز شده بود و پر از گنجشک .
برهان از پاییز و صدای جیک و جیک گنجشک ها خسته شده بود و داشت توی جاده بهار می دوید .
خرداد 86
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:27 توسط احمد
|
دیروز بعد از مدتها رِبن های سفید ته سبزم را بعد از اینکه چند بار محُکم به هم زدم پوشیده و از خانه بیرون رفتم . شرجی سنگین و نفس گیری هم بود . بعد از رد شدن از لین یازده حصیر آباد در کنار ردیف جدولهای کنار پیاده رو بصورت ماراتنی شروع به نیم دویدن کردم. بوی گلُهای سفید شمشاد به مشامم میرسید و شاخه های پُر خار درختان کهور و گز گاهی به سرم میخورد.
در طول مسیر حرکتم نرسیده به اتو بان صنایع فولاد آنقدر نگاه های آدمهای جور وا جور اذیتم کرد که بیشتر از خجالت عرق کردم تا از ورزش . نمیدانم چرا اینجا همه چیز غیر عادیه؟! راننده وانت جعشه ایی که رُطب و دِیری میفروخت تُوی بلند گوی نصب شده روی باربند وانتش ، وقتی دید دارم میدوم با خنده و تمسخر گفت: ولک ترُشی نخوری یه چیزی میشی بعد بلند بلند خندید و توی بلند گو ادامه داد: رطب تازه هزار تومان ، دیری شادگان هزار و دویست ، برس مشتری ... ناامید نشدم و با سرعت به دویدن خود ادامه دادم تا رسیدم به اوّل اتوبان.
دود زردرنگ و سیاه متصاعد شده از صنایع فولاد انگار شعله های گاز مارون را بغل کرده و بخشی از آسمان شهر را تیره و ظلمانی کرده بودند . بوی تند و زننده زباله های حاشیه اتوبان در کنار نی های روییده شده با بوی متعّفن لاشه های جانوران آزارم میداد . دو تا بچه ریغوی سیاه سمبو با پیر زنی مرُدنی با لباسهای کثیف و کهنه داشتند داخل آشغالها را می گشتند . کمی آن طرف تر مرد کوتاه قد و سیه چُرده ایی در کنار گاری پُر از تیکه های رات و آلماتور داشت با پُتک سنگینی وسط نخاله های ساختمانی بتُنی را می شکست تا میلگرد آنرا بیرون بکشد . همانجا یک سّکه بیست و پنج تومانی پیدا کردم ، برداشتم و روی جدول به نشانه علامتی که تا آنجا پیاده آمده بودم برای روزهای بعد گذاشتم و برگشتم .
سمت مقابل اتوبان را برای برگشتن انتخاب کردم و از روی کنجکاوی مدام آت و آشغالهای حاشیه جاده را در حال نیم دو دید میزدم . چند جلد کتاب که از کیسه ایی بیرون ریخته شده بود توّجه مرا جلب کرد . ایستادم و از شیب خاکی و از میان آشغالها پایین رفتم . کیسه پُر از کتاب بود . انتهای کیسه را گرفتم و بلند کردم ، سنگین بود .کتابها را که بیرون ریختم دو دست از آرنج برُیده شده ی خون آلود از کیسه ی کتاب بیرون افتاد . فریاد جگر خراشی کشیدم و وحشت زده عقب عقب رفتم . خواستم فرار کنم پایم بین آشغالها به چیزی گیر کرد و به پشت روی زمین ولو شدم . هراسان بلند شده و در حالیکه وحشت همه ی وجودم را فرا گرفته بود شروع به دویدن کردم ، چند سگ ولگرد عو عو کنان به دنبالم می دویدند .
نای رفتن نداشتم .نم خُنک شرجی و بوی خاک سیاه و مرطوبی که روی پیشانیم نشسته بود با جوی عرق شوری که از سرم جاری شده بود صورتم را می شست . صدای مدام زیززز و زیززز عبور جریان برق از سیم های دکل های فشار قوی مانع از آن نمی شد که صدای طپش های قلبم را به وضوح نشنوم مثل این بود که کسی با شتاب پشت سرم روی مقوا می دوید .
سر تا پا خیس عرق شده بودم حتّی رِبن های سفیدم از عرق خیس و پرُ خاک و گِلی شده بودند .
به تقاطع اتوبان که رسیدم ، ایستادم ، چشمم به شعله های آتشیا افتاد ،گُر گرفتم و چشمم سیاهی رفت .
28 /5/86
پا نوشت :
ربن – کفش کتانی .
جعشه – وانت های بنزینی بزرگ .
دیری – نوعی خرمای خشک .
ولک – تکیه کلام بچه های جنوب مثل آبادان و اهواز .
سیاه سمبو – سیاه چهره .
رات – میلگرد .
شرکت گاز مارون و مجتمع صنایع فولاد اهواز - در شمال شرقی اهواز تقریباً در یک راستا قرار دارند .
آتشیا – دود کش بلند شعله ور از سوختن گاز در 5 کیلومتری اهواز در جاده ماهشهر مربوط به شرکت نفت که در گذشته و در ایّام نوروز در شبها محّل تفریح و اجتماع مردم اهواز و بویژه مهمانان نوروزی بود .
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:25 توسط احمد
|
یادم میاد چن سال پیش وقتی تو موهام بالای پیشونیم چن تار موی سفید دیدم ، گفتم دیدی پیر شدی!!
کسی بت نگفت بابا ، خوب حالا وقتشه که دیگه غزل خداحافظی رو بخونی . بعد میرفتم قیچی رو ور میداشتم ، روبرو آینه ژستی میگرفتم و با چن تا سرفه الکی که یعنی بازی بازی با موهای مو هم بازی! مهمون ناخونده رو قلع و قمع و نقش زمین کرده و با لذتی شیرین از رقص موهام تو انگشتای دستم حظ میکردم .
تو همون سالا یه پیر زن ماهی به اسم خورشید خانوم تو همسایگی ما خونه داشت . خیلی بمن محبت میکرد و میگفت : تو رو مثل بچه هام دوس دارم . ننه خورشید ظاهرش گرم و آتشین و زبونش به غایت دلنشین بود . یکی از همون روزای دوس داشتنی منو صدا زد ،بغلم کرد و تو موهام دس کشید منم زیر نور خیره کننده نگاش ذوب شدم ، برام یه کلاه خریده بود ، اونو به سرم گذاشت ، ور اندازم کرد و گفت : چقدر بت میاد و بعد با خند های شیطنت آمیزی ادامه داد : احمد سرت کلاه گذاشتم !!!
سالها بعد تو کوران مشکلات زندگی و طوفان های پیاپی و نفس گیر روزگار آنقدر سیل خوردم و دست و پای مدام زدم که به بیماری DLE مبتلا و همه ی موهای سرم در مدت کوتاهی ریختن و درست شدم مثل آدمای سرطانی که شیمی درمانی میکنن ، طاس طاس . خیلی غصه خوردم . از شکل و قیافه خودم دیگه بدم میومد . بنظرم همه به سر بی مو و کله طاسم خیره میشن و منو به همدیگه نشون میدن . دیگه از جاهای شلوغ ، مثل عروسی ، جشن و مهمونی بیزار بودم ، پاک منزوی شدم . هر کی یه لبخندی رو لبش بود فکر میکردم داره منو مسخره میکنه . از آینه بدم میومد و سعی میکردم روبروش قرار نگیرم . همیشه خودمو دلداری میدادم فردا صبح که از خواب بیدار بشم موهام مثل چمن که از زمین در میاد ، در اومدن . همون موهای جو گندمی نرم و لطیفی که با یه نسیم آهسته آشفته میشدن و پیشونیمو قلقلک میدادن .
این روزا بدون کلاه اصلا و ابدا از خونه بیرون نمیرم و فکر اینکه باد بهاری یا چه فرق میکنه باد پاییزی کلاه رو از سرم بندازه و منو خیط کنه دیوونم میکنه .
هر چی باشه کلاه باعث میشه تا دیگران از دیدن منظره زشت سرم آزرده خاطر نشن .
حالا دیگه کلاه عضو لاینفک زندگیم شده و بعضی وقتا کفرمو بالا میاره !!
اما امروز یه روز دیگه ایی بود و یه اتفاق جالب و عجیبی برام رخ داد . ساعت سه و نیم بعد از ظهر تو اوج گرمای پنجاه درجه ایی مرداد ماه جنوب ، وقت تعویض شیفت کارگران کارخونه ، متوجه شدم که اکثر کارگرای نوبتکار ، هم صبحکارا
که داشتن میرفتن خونه و هم عصر کارا که داشتن میومدن سر کار ، برا همدردی با من کلاه سرشون گذاشتن ، یه شور و شوق عجیب غریبی بمن دست داد که نگو و نپرس . خدا شاهده آنقدر روحیم تازه شد که طاسی خودمو مثل تفی انداختم تو جوب آب و درد خودمو فراموش کردم .
بعد به آسمون نیگاه کردم از همیشه خدا آبی تر شده بود . لبخند تلخی زدم واز خورشید خانوم که به سر همه کلاه گذاشته بود تشکر کردم .
مرداد 86
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:23 توسط احمد
|