تبليغاتX
یاس پنج پر - معرکه !

يه مرد ميخوام كه چراغ اوّل رو روشن كنه .

ازدحام عجيب غريبي شده بود و دايره بزرگي از آدمهاي جور واجور دور مرد معركه گيري كه گوني در بسته ايي را در وسط معركه گذاشته بود ، را گرفته بودن . هر از گاهي موجود درون گوني با برخورد چوب دستي درويش به گوني تكان شديدي ميخورد. جمعيت وحشت زده شده و چند متر به عقب ميرفتن و با صداي معركه گير كه ميگفت : « نترسيد ، اين جانور به كسي كاري نداره ! » ، جمعيت مجداً چند متر به جلو مي آمدن .

احمد با زحمت فراوان از درون جمعيت راهي به ميدانگاه باز كرد . چند سقلمه هم به پهلويش خورد كه : آهاي كجا داري هل ميدي ؟ بدبخت آلان درويش اين حيوون رو در مياره و حمله ميكنه و يه لقمه ي چپت ميكنه !! امّا او فحش ها را هم بجان خريد كه بدجور كنجكاو شده بود تا از آن گوني خِل و خاكي نسبتاً بزرگي كه درِ آن توسط طناب ضخيمي بسته شده بود و درويش ميگفت حيوان عجيب غريب و اسرارآميزي را از درياهاي دور صيد كرده و جهت تماشا آورده بود ، را ببيند !

معركه گير كلاهش را به دست گرفته بود و دور جمعيت چرخ ميزد و پول جمع ميكرد و دائماً از سحرآميز بودن حيوانِ درون گوني حرفاي عجيب و بي سر و ته ميزد كه : مار ماهي و كوسه نيست ، فرشته دريائي نيست ، غول چراغ جادو هم نيست ! بعد با چوب دستيش آهسته به گوني ميزد . جانور هم هر بار با برخورد عصاي درويش تكان شديدي ميخورد ! درويش ميگفت : اي حيوان بستم نيشت ، دهنت ! ايهاالناس اين حيوان عجيب و غريب را من با لطائف الحيل از درياهاي دور ، از اقيانوسهاي مهيب شكار كرده ام ، يه مرد قدر قدرت ديگه ميخوام كه چراغ دل درويش رو روشن كنه تا من درِ اين گوني رو باز كنم !  خواهرم تو كه بچه بغل اومدي و يك ساعته منتظري تا اين جانور عجيب رو ببيني، تو هم چراغي روشن كن . و همينطور پول كاغذي بود كه از درون كلاه به جيب درويش مچاله ميشد !

جمعيت كنجكاو از پير و جوان و زن و مرد هر لحظه به كنجكاويشان افزدوه و چند قدم جلوتر ميرفتن و درويش با چوبدستي به گوني ميزد و ناگهان حيوان درون گوني تكان شديدي ميخورد و با غريو جمعيت كه سراسيمه به عقب ميرفتند ، دو باره آروم ميگرفت !

احمد نميدانست اين چراغي كه درويش از آن حرف ميزد ، چه جور چراغي است كه هم پيدا نيست و هم فقط با پول روشن ميشود ! تازه وقتي هم كه معركه گير پول ميگرفت ، باز هم چراغي در كار نبود كه اصولاً روشن شود !

بلاخره طاقت جمعيت طاق شد و شروع كردن به داد و هوار و اعتراض كه بابا ما رو نصف عمر كردي ، پس كي ميخواي در گوني رو باز كني و حيوون رو نشونمون بدي ؟

چند تا جوون قوي هيكل هم سينه ستبر كرده و در چند قدمي گوني ايستاده بودن كه يعني ما نميترسيم !

درويش بعد از اينكه چهل چراغا و نورافكن هاي دلش حسابي روشن شد و جيبهاش از اسكناس قلمبه شد ، از جمعيت در خواست كرد كه جلو و جلوتر بيان و آرامش خودشون را حفظ كنن !

آنقدر از اسرارآميز بودن و عجيب غريب بودن حيوان درون گوني گفته بود كه ديگه كسي باورش نميشد كه اون جانور به كسي آسيب نميزنه ، بنابراين همه حول واله داشتن و   وحشت در دل همه موج ميزد !

درويش دو باره جمعيت را به جلوتر آمدن دعوت كرد و از چند تا جوون قوي هيكلي كه نزديك گوني ايستاده بودن خواست تا به كمكش برون و آهسته در گوني را باز كنن .

درويش با نعره جگر خراشي گفت : يا علي مددي و حيوان درون گوني  تكان شديدي خورد و درويش داد زد : نترسيد و زود در گوني رو باز كنيد !

لحظه ي هولناك و پر بيم و خطري بود . معركه گير درون جمعيت متلاطم گم و گور شد و فريادهاي جمعيت در هم و بر هم شده بود و كسي صداي كسي رو نميشنيد .

احمد چند بار زير دست و پاي جمعيت افتاد و با زحمت زياد از جايش بلند شد و چشم از گوني بر نميداشت . شوق و ذوق توام با اصطرابي داشت تا جانور را ببيند كه هزار جور حيوان پيوندي در ذهنش نقش بسته بود !

يكي از جوانها كه عرصه را براي مطرح شدن پيدا كرده بود با جرئت تمام در گوني را آهسته و با احتياط باز كرد .

ناگهان پسر ده دوازده ساله ي خاك آلودي از درون گوني بيرون آمد و حيرت زده جمعيت را به تماشا ايستاد !

درويش با هزاران چراغ روشن ، در روز روشن ، فلنگ را بسته بود !

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:53 توسط احمد |