همیشه فضای کتابخونه و آدمای اونجا برام قابل احترام و خاطر انگیز بوده و هست . هر وقت وارد کتابخونه میشم ، خیل آدمایی رو میبینم که مشغول مطالعه هستن . بعدحس خوبی پیدا میکنم . تصویری از دریا و اقیانوسهای بی انتها تو ذهنم نقش میبنده . همه ی فلاسفه و دانشمندان و بزرگان دین و دانش رو میبینم که ردیف به ردیف و دست به سینه دور تا دور فضای ساکت کتابخونه ، دست به سینه ایستاده و بما خیره شده اند . خیلی کیف میکنم .
چند روز پیش رفته بودم کتابی رو تحویل بدم و برگردم که موعدش تموم شده بود . چون عجله داشتم دم در ایستاده بودم تا کتابدار کتاب رو از من تحویل بگیره . در سالن نیمه باز بود و طبق معمول سکوتی با صلابت ، بر فضای سالن حکمفرما میکرد . خانم کتابدار روبروی من ایستاده بود و داشت مراحل تحویل کتاب رو انجام میداد . ناگهان سوزش عجیبی در بینی احساس کردم و تا خواستم بجنبم ، عطسه مهلتم نداد و من بخاطر اینکه رو در روی آن خانم ایستاده بودم ، نا خودآگاه صورتم رو با سرعت بطرف راست چرخاندم تا ادب را رعایت کرده باشم . حادثه چنان ناگهانی اتفاق افتاد که در هنگام برگرداندن صورتم ، پیشانیم با چنان شدتی به در ورودی سالن برخورد کرد که برق از چشمانم پرید .
صدها چشم به طرفم برگشت !
